Showing posts with label Manuel Alvarez Bravo. Show all posts
Showing posts with label Manuel Alvarez Bravo. Show all posts

Saturday, August 1, 2009

Jamshid Meshkani

_________




Manuel Alvarez Bravo
______________

جمشید مشکانی




روبروی من ،در این قطار آخر شب
زنی نشسته است ، شاید زنم
با نگاهش _ کبود_ ه
چیزی از بورخس را به زبانی شمالی می خواند
با بارانی اش _ سفید_
من به فارسی خیال می ورزم
از هوس تند کف دستم زیر گرمای شاشش _ او _ ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چه می تواند دانست؟ه
در این تحرکی که هر تکانش را دزدیده از حکومت سکوت
ه ه ه از بوی ماهیانِ خام کس می لرزند دو پره ی بیچاره ی بینی م
سوز فرو _ شبیه شدن
زیبا شدن در او
شور عروج تا اندرونه ی خدا به چه تواند مانست؟ ه

در ایستگاه پیشین ترکم گفته اند
ه ه ه ه ه ه ه زنم ، خدا و بورخس
در کرم خوردگی های زمین
توازی آهن ادامه دارد


از سنگنبشته های تنگستانی ، جمشید مشکانی ، چاپ اول، پاییز 1372 ، استکهلم


_____________

Wednesday, July 1, 2009

Azita Ghahreman

______________


Manuel Alvarez Bravo Conversation Near the Statue, Mexico 1933
______________

آزیتا قهرمان



حالا برهنه ام




می خواستم بگویی
تا رسوا شوم
پوشیدی و اندازه ات شدم کیپ
کت برای عصر های زمستان
ناخن برای دریدن نداشتم
چاقو و چتر

رفتی کلید بیاوری
با کلاه گیس و همین کفش های زشت
ملکه ی تا بوت ها عکسم را کشید
با مرگ هم خوابیده ام
زیر
ه ه ه همین باران
می خواستی
از شاخه های خیس، آبستن شوم ؟
ه
دزیدن بال مگس را تمرین کنم
هی دزدیدم
دستم کج کج
تمام این چیزها آدم را سنگین می کند
و کودکی همیشه سوراخ است

غرق می شویم
حالا برهنه ام
و کلماتی یادم بده
برای مردی که با آتش دوید و
یا امام رضا
ه ه ه و نفرین ها قاطی شدند
دنیا سوت کشید
وقت را تمام کرده بود
پشت آخرین دیوار
درها
ه ه واقعا ه ه بسته است


برهنه
ه ه یادم ه ه بده
دیگر فرقی نمی کند
کشف تو چیزی را آسان کند
آسمان روی جاده بیفتد
قفس سینه سرخ فراری را پنهان کند

برهنه ام و.....ه

برهنه ام و
ه ه ه لطفا
لااقل بگذار خفه شویم
و این تن کبود را
ه ه ه بیخود ه ه ه خط خط نکن





_________

Monday, January 1, 2007

Azita Ghahreman

__________


Manuel Alvarez Bravo The Obstacles, Mexico 1929
_____________________

آزیتا قهرمان




ترس هاه ه ه در خطوط آبی لو می روند



از ما یکی می خواست
خود را به شعر بیاویزد
دومی منقار خونی تو را
در زخم چرخاند و رفت
ملال زاییدن را کند کرده بود
و خستگی
روی دویدن دهان اسب می کشید
شراب را چکیدم
و پاییز دیگری انگورها را نوشت
تمام روزهایی که پاره کرده ای
در حروف غایب فشارم می دهد
درد را لیسیده ای
و چشمان سیاه
اعتنایی به زوزه ها نداشت

شعر قدم های آهسته ای بود
از تقلید پرنده در گودی زمین...ه






____________