Bijan Kareghar Moghaddam
بيژن کارگر مقدم
_______________ليدي مكبث
رستم با خستگي و دلخوري دستبند را پرت كرد به طرف سهراب و گفت :
ـ اگه همه ي عشق تو اينه كه به من دستبند بزني بيا بزن .
سهراب دستبند را در هوا قاپيد و گفت :
ـ منو انگار با اسفند يار اشتباه گرفتي . بعدش قرار نيست از داستان جلو بيفتي .
ـ خب حالا هر چي .چي كار مي خواي بكني ؟
ـ مي خوام پشت تو رو به زمين بسابم .
ـ مي دوني كه با كي داري دست و پنجه نرم مي كني ؟
ـ قراره ندونم .
ـ بهتره بدوني . رستم دستان كه مي گن منم .
ـ سهراب هم منم . پسر رستم دستان .
ـ پسر تو پسري هستي كه مي خواد پشت باباشو به زمين بسابه ؟
ـ تو هم بابايي هستي كه قراره ...
ـ بهتره حرفشو نزنيم و كاري كه قراره بكنيم ، بكنيم .
سهراب كف دست هايش را به هم ماليد و به آسمان نگاه كرد .
ـ اگه خسته اي مي خواي بزاريم براي فردا ؟
ـ نه بهتره لفتش نديم و تا شب نشده قال قضيه رو بكنيم .
رستم به قد و بالاي سهراب نگاه كرد و به كاردي كه توي چكمه ي تركمني اش قايم كرده بود
ـ حالا كه يك شانس دوباره به من و تو دادند و قراره هم تو منو بشناسي و هم من تو رو . بيا نكنيم . اين جور نه قلب تهمينه مي شكنه ، تو هم تا وقتي كه اجل به سر و وقتت نيومده عشق مي كني ، من هم تا آخر عمرم روزي چند بار به خودم نمي گم رستم اين چه كاري بود كه كردي ؟ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه
حالا نوبت سهراب بود . به قد و بالاي رستم نگاه كند . رستم چهل و چند ساله ، دفعه قبل كه كلاه از سرش افتاده بود ، ديده بود كه سر رستم از مو خالي ست ، بعد آن زخم ناسور روي ابرو و گونه ي راست و شكم جلو آمده ، همين امروز صبح صورت خودش را توي آينه ديده بود ، توي دلش گفت من هم در چهل سالگي ؟ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه
رستم گفت : چرا ساكتي آره يا نه ؟
ـ نبايد فگندن بدين خاك مهر
رستم منظور سهراب را نفهميد
ـ چي گفتي ؟ آره يا نه ؟
سهراب در حاليكه با پيشاني بند موهايش را مي بست گفت :
ـ از ليدي مكبث كه كمتر نيستم . به اون هم كه شانس دوباره دادن گفت نه!
ـ حالا چرا خودتو با ليدي مكبث مقايسه مي كني ؟
سهراب گفت :
ـ اتللو با همه ي عشقش به دزدمونا حتي وقتي ماجراي كلك دستمال رو براش تعريف كردن باز هم گفت نه . سزار و بروتوس از همون اول قيد شانس دوباره رو زدن . فقط اگه باباي مني من مي خوام چند تا كارو نكني . اون دفعه خيلي گريه و زاري كردي ، اين دفعه نكن .حالا كه مي دوني كيكاووس به تو نوشدارو نمي ده خودتو براش سبك نكن . آخر سر اينكه بعد از من نزار سربازاي تو سربازاي منو تارومار كنند . اين ها همه شون پسرند ، برادرند ، شوهرند . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه
رستم گفت : قبول .
سهراب با خنده لخت شد و پريد توي ميدان و به رستم گفت :
ـ خب ديگه بيا تمومش كنيم .
وقتي رستم كارد را از پهلوي سهراب بيرون كشيد ، همه ي كارهايي را كه سهراب گفته بود نكرد حتي گذاشت سربازهايش تمام سربازهاي سهراب را تارومار كنند . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه