Saturday, November 1, 2008

Bijan Kareghar Moghaddam



1948 - 2008


بيژن کارگر مقدم


_______________


ليدي مكبث



رستم با خستگي و دلخوري دستبند را پرت كرد به طرف سهراب و گفت :


ـ اگه همه ي عشق تو اينه كه به من دستبند بزني بيا بزن .


سهراب دستبند را در هوا قاپيد و گفت :


ـ منو انگار با اسفند يار اشتباه گرفتي . بعدش قرار نيست از داستان جلو بيفتي .


ـ خب حالا هر چي .چي كار مي خواي بكني ؟


ـ مي خوام پشت تو رو به زمين بسابم .


ـ مي دوني كه با كي داري دست و پنجه نرم مي كني ؟


ـ قراره ندونم .


ـ بهتره بدوني . رستم دستان كه مي گن منم .


ـ سهراب هم منم . پسر رستم دستان .


ـ پسر تو پسري هستي كه مي خواد پشت باباشو به زمين بسابه ؟


ـ تو هم بابايي هستي كه قراره ...


ـ بهتره حرفشو نزنيم و كاري كه قراره بكنيم ، بكنيم .


سهراب كف دست هايش را به هم ماليد و به آسمان نگاه كرد .


ـ اگه خسته اي مي خواي بزاريم براي فردا ؟


ـ نه بهتره لفتش نديم و تا شب نشده قال قضيه رو بكنيم .


رستم به قد و بالاي سهراب نگاه كرد و به كاردي كه توي چكمه ي تركمني اش قايم كرده بود


ـ حالا كه يك شانس دوباره به من و تو دادند و قراره هم تو منو بشناسي و هم من تو رو . بيا نكنيم . اين جور نه قلب تهمينه مي شكنه ، تو هم تا وقتي كه اجل به سر و وقتت نيومده عشق مي كني ، من هم تا آخر عمرم روزي چند بار به خودم نمي گم رستم اين چه كاري بود كه كردي ؟ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه


حالا نوبت سهراب بود . به قد و بالاي رستم نگاه كند . رستم چهل و چند ساله ، دفعه قبل كه كلاه از سرش افتاده بود ، ديده بود كه سر رستم از مو خالي ست ، بعد آن زخم ناسور روي ابرو و گونه ي راست و شكم جلو آمده ، همين امروز صبح صورت خودش را توي آينه ديده بود ، توي دلش گفت من هم در چهل سالگي ؟ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه


رستم گفت : چرا ساكتي آره يا نه ؟


ـ نبايد فگندن بدين خاك مهر


رستم منظور سهراب را نفهميد


ـ چي گفتي ؟ آره يا نه ؟


سهراب در حاليكه با پيشاني بند موهايش را مي بست گفت :


ـ از ليدي مكبث كه كمتر نيستم . به اون هم كه شانس دوباره دادن گفت نه!


ـ حالا چرا خودتو با ليدي مكبث مقايسه مي كني ؟


سهراب گفت :


ـ اتللو با همه ي عشقش به دزدمونا حتي وقتي ماجراي كلك دستمال رو براش تعريف كردن باز هم گفت نه . سزار و بروتوس از همون اول قيد شانس دوباره رو زدن . فقط اگه باباي مني من مي خوام چند تا كارو نكني . اون دفعه خيلي گريه و زاري كردي ، اين دفعه نكن .حالا كه مي دوني كيكاووس به تو نوشدارو نمي ده خودتو براش سبك نكن . آخر سر اينكه بعد از من نزار سربازاي تو سربازاي منو تارومار كنند . اين ها همه شون پسرند ، برادرند ، شوهرند . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه


رستم گفت : قبول .


سهراب با خنده لخت شد و پريد توي ميدان و به رستم گفت :


ـ خب ديگه بيا تمومش كنيم .


وقتي رستم كارد را از پهلوي سهراب بيرون كشيد ، همه ي كارهايي را كه سهراب گفته بود نكرد حتي گذاشت سربازهايش تمام سربازهاي سهراب را تارومار كنند . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه



تمام شد درست در ساعت شش كه ده دقيقه ازش گذشته باشد البته صبح


___________





بیژن کارگر مقدم در سال 1327 در کلارساق چالوس متولد شد. دوران دبستان را در همانجا گذراند. ده ساله بود که همراه خانواده (مادر، پدر و دوخواهر کوچکتر) به تهران کوچ کردند. جوانی اش در محله جوادیه تهران طی شد. دیپلم دبیرستان خود را از دبیرستان امیرکبیر دریافت کرد. پس از آن، مدتی را به عنوان سپاهی بهداشت در مریوان گذراند. بعد از پایان خدمت، در بخش نظارت بر پخش و توزیع فیلم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استخدام شد. بیژن همزمان با انقلاب، برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و تحصیلاتش را در رشته ی طراحی داخلی به اتمام رساند. سی و سه ساله بود که در لندن ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر به نامهای نینا و نیما است.بیژن کارگر مقدم از بیست سالگی به نوشتن داستان کوتاه و نمایش نامه پرداخت اما تا سالها بعد داستانهایش را در جایی چاپ نکرد.در لندن بیژن از اعضای گروه فرهنگی "ایران کوچک" و یکی از بنیان گزاران "انجمن هنرمندان و نویسندگان مقیم انگلستان" بود. نخستین داستان کوتاه بیژن به نام "شیرها" در نشریه این انجمن به چاپ رسید. بعدها در سال 1989 "مرکز چاپ و نشر پیام" تنها مجموعه داستان کوتاه او را به نام "راه بندان" منشتر کرد.بیژن سپس به آمریکا مهاجرت کرد. در لس آنجلس از اعضای گروه ادبی دفترهای شنبه بود. در دو دهه اخیر تعدادی کمی از داستانهای او در نشریات مختلف خارج از کشور به چاپ رسیده اند.بیژن کارگرمقدم بعد از یک دوره مبارزه با سرطان، سرانجام بامداد 27 اکتبر 2008 در آسایشگاهی در شهر سانتامونیکا درگذشت. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه

________

3 comments:

منصوره اشرافی said...

این کامنت هم برای بیژن کار گر مقدمی است که یک زمانی بود و حالا نیست ...به این فکر می کنم که وقتی مرگ کارد را از پهلوی او بیرون کشید آیا مهلت داده بود که او همه حرفهایش را بزند و همه کارهایش را بکند؟یا اینکه او را با ناجوانمردی کشت...به این فکر می کنم که وقتی کسی می میرد نوشته ها و حرفها و فکرهایش رنگ دیگری پیدا می کند و ما زنده ها تلاش می کنیم به آنها جدی تر و عمیق تر و متفکرانه تر نگاه کنیم ... به این فکر می کنم که اینجاست که او از داستانهاش جلو می افتد...

سرور جوان said...

واقعا فرصت دوباره چه معنایی می دهد؟ راست می گوید سهراب ... قید فرصت دوباره را همه زدند... جبر است یا... همه می زنیم... ولی با اینهمه گاهی ساده لوحانه میگویم کاش فرصت دوباره ای می داد ما را زندگی... و باز مرگ یکهو نهیب می زند که من حقیقتم و فرصتی نیست... فرصتی نبود بیژن... فرصتی نیست... یادت گرامی

لیلا said...

یاشار عزیز
ممنون از این همه زحمتی که برای رندان میکشی و مرسی که روح بیژن را زنده نگه می داری. خوشحال شدم از اینکه داستانش را اینجا دیدم
با مهر لیلا

There was an error in this gadget