Showing posts with label Bijan Kareghar Moghaddam. Show all posts
Showing posts with label Bijan Kareghar Moghaddam. Show all posts

Friday, April 1, 2011

Abbas Saffari

__________________


عباس صفاری
_______________________

آدرس جدید بیژن کارگر مقدم




تا یک هفته پیش بیژن
دوست من بود
مرد میانسالی با 60 کیلو وزن
قدی متوسط
قلبی بی قرار
قدری بی خیال
و طرح یک رمان نیمه بلند
که سرنوشت امان نداد
بر سفیدی هولناک کاغذ
پیاده اش کند

حالا دو کیلو خاکستر است
در صندوقچه ای سنگی
به آدرس زیر :
ه
هالیوود شرقی
جنب کمپانی برادران وارنر
دیوار شمالی مقابر سنگی
آرامگاه چمنزار بهشت .ه

_________________

Thursday, April 1, 2010

Yadegari

______________



عکسی از اولین شب یادبود بیژن کارگرمقدم وقتی که از خاکستر سپاری اش بر گشتیم
_______________________

ردیف جلو از راست چپ :ه
خسرو دوامی - یاشار احد صارمی - منصور خاکسار - نینا کارگرمقدم ( دختر بیژن کارگرمقدم).ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ردیف میانی از راست به چپ :ه
عباس صفاری - ناصر شاهین پر - مجید نفیسی - ظریفه صفدری ( همسرِ حسن صفدری - فریبا صدیقیم ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ردیف ایستاده از راست به چپ :ه
محمد قروی - مریم - مهرنوش مزارعی - ( عکس بیژن کارگر مقدم ) مجید روشنگر - حسن صفدری - داوود غلامحسینی - علیرضا طبیب زاده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه




___________

Yadegari

___________



Naser Shahinpar, Bijan Kareghar Moghaddam,Foto by Mernoosh Mazarei

______________


ناصر شاهین پر برای بیژن کارگر مقدم قصه می خواند



__

Mass in D major, Op.86, B. 175: VI. Agnus Dei by Antonin Dvorák

Choir of New College & Simon Preston


_____

A Memorable Photos

______________


This picture was taken in May 1992, at Partow Nooriala's home in a party for Gholshiri's trip to America.
Left to right standing
Ali Kiafar, Khalil Dilmaghani, Kambiz Ghaemmagham, (I don't know that gentelman) Majid Roshangar
L to R sitting on the chair:
Shahrzad Sepanlou, Hooshang Golshiri, Partow Nooriala, Bijan Karghar Moghadam, Mansoureh Hashemi, Mansour Khaksar, Abass Safari
L to R sitting on the floor
Toraj Daryaayee, Khosrow Davami,
In this photo we have lost 4 dear ones.
Harcheh khaak e Aan haast, baghaaye omre baghi baashad.

_ Partow
___________

musicophilia:themagiclantern:

Olivier Messiaen / Feuillets inédits (unpublished pages) for Ondes Martenot & piano

all parts performed by Takashi Harada

Here’s an interesting piece by 20th century composer Olivier Messiaen performed on piano and Ondes Martenot.


_____

Thursday, January 1, 2009

Bijan Kareghar Moghaddam



Homo Sapiens
Alberto Pimenta
___________________

بیژن کارگرمقدم


روزهای باغ وحش





درهای باغ وحش در روزهای تعطیل از ساعت نه صبح باز است و روزهای غیرتعطیل از دو صبح. ساعت بستن درها در شب را نمی دانم. من آدمی نیستم که بعدازظهرها، یا وقتی هوا می خواهد تاریک شود، به باغ وحش بروم. برای من بهترین وقت برای رفتن به باغ وحش، ساعت ده صبح است. در هفته، دو تا سه بار برای دیدن حیوانات به باغ وحش می روم. از هیچ چیز به اندازه ی دیدن جانوران سرگرم نمی شود. صبح ها را انتخاب کرده ام، برای این که باغ وحش خلوت است و تعداد دیدارکنندگان زیاد نیست. بچه هایی را که برای گردش علمی از مدرسه ها می آورند، تقریبا هر روز هستند، و همین طور، آدم های بیکار. شیشه یا قوطی ی نوشابه به دست، که توجه چندانی هم به حیوانات ندارند. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

صبح، قبل از این که از خانه بیام بیرون، یک صبحانه مفصل برای خودم درست می کنم، دو تا تخم مرغ نیمرو، چهار برش بیکن، یک لیوان شیر، و نصف لیوان آب پرتقال، همراه با یک سوم نان فرانسوی، که از وسط نصفش می کنم، رویش کره می مالم، و می گذارم توی اجاق تا حسابی برشته شود. این صبحانه، شکم مرا تا ساعت سه بعدازظهر به طور کامل سیر نگه می دارد. یک کیف پارچه ای مردانه در روزهای باغ وحش، همیشه دور گردن من است. برای این می گویم مردانه، که از این جور کیف ها مدل زنانه اش در بازار فراوان است. توی کیفم همیشه این چیزها را دارم: یک بطری کوچک آب، دفترچه، خودکار، یک دوربین ساده و ارزان قیمت چشمی، دو برش نان نسبتا برشته شده، همراه با یک بسته شکلات بیست گرمی، نان و شکلات را همیشه می گذارم توی پاکت پلاستیکی زیپ دار، تا اگر به هر دلیلی احساس گرسنگی کردم، یا اگر خواستم مدت بیشتری در باغ وحش بمانم، غذا برای خوردن داشته باشم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

مدت ها پیش، فقط برای یک بار، شب را هم امتحان کردم. شب باغ وحش با روز فرق دارد. تعداد آدم هایی که بعد از غروب آفتاب می آیند قابل مقایسه با روز نیست. کنار بعضی از قفس ها گاهی آن قدر شلوغ می شود که جا برای ایستادن و تماشا کردن نمی ماند. سر و صدای بچه ها همراه با حرف زدن بزرگترها یک لحظه گوش ها را تنها نمی گذارد. نورها هم که اصلا معلوم نیست از کجاها می تابند، مثل این که می تابند تا گرمای هوا را، زیادتر کنند، و یا می تابند تا باعث بی تابی شیر و ببر و پلنگ بشوند که آن طور بی تابانه توی قفس هاشان قدم می زنند. در قسمت پرندگان و میمون ها، سر و صدا آن قدر زیاد است که آدمی مثل من را برای مدتی از شنیدن هر جور صدایی بیزار می کند. تنه زدن و تنه خوردن بدون معذرت خواهی، یک چیز معمولی است. بوی همبرگر در حال کباب شدن همراه با بوی سیب زمینی ی در حال سرخ شدن و بوی چس فیل و کره، هر شکم پری را به هوش می اندازد تا پرترش کند. من آدمی نیستم که شب جایی برود، ولی آن شب را نمی دانم چرا رفتم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

از میان آن همه جانور که بارها و بارها می بینم، نمی دانم چرا نسبت به شتر بی اعتنا هستم. هیچ چیز در این جانور نیست که توجه مرا به خودش جلب کند. جایی را که به او داده اند، کمی کوچکتر از زمین تنیس است، با چمن پلاستیکی، نمی دانم، شاید برای قشنگی زیر پایش چمن پلاستیکی پهن کرده اند، یا قبل از شتر، جانور دیگری این جا زندگی می کرده، که بعد از جابه جایی لازم ندیده اند چمن را از زیر پای شتر جمع کنند. اکثرا جلوی جایگاهش خلوت است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

به خاطر نیمکت سنگی ی رو به رویش من اغلب برای استراحت چند دقیقه آن جا می نشینم. نشستن را زیاد طول نمی دهم. نمی خواهم آنهایی که مرا می بینند، فکر کنند مرد عربی هستم که با نگاه کردن به شتر، دارم به سرزمین مادریم فکر می کنم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

چند روز پیش بود که متوجه شدم هر وقت روی نیمکت سیمانی ی روبرویش می نشینم، هر جای زمینش که باشد، می آید جلو و سرش را به چپ و راست و بالا و پایین می گرداند و با صدای فینی که از دماغش بیرون می دهد، لب بالاییش را می برد بالا، و لثه و دندانهای سالم و سفیدش را به من نشان می دهد. وقتی از کنار جایگاهش می گذشتم، با خودم فکر کردم آیا او همیشه با دیدن من می آید جلو و . . . و از چند روز پیش؟ این کارش یعنی چه؟ می خواهد پز لثه و دندان های سالمش را به من بدهد؟ یا خیال می کند آشنا دیده؟ خنده ام گرفت. گفتم مثل خیلی از جانورها، شاید عادتش است که بیاید جلو و خودی نشان بدهد و غذایی بگیرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بعد از چند روز کنجکاو شدم. می خواستم بفهمم که این کار را فقط برای من می کند یا عادت دارد که هر وقت تماشاگری می بیند، بیاید جلو و با فین کردن خودش را به رخ بکشد. گفتم اگر چند روزی سرم را به این کار مشغول کنم، می ارزد به این که مدتی قید آن حس ناخوش آیند دیده شدن را بزنم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چهار بار در چهار روز مختلف با دوربینم او را از فاصله ی نسبتا دور زیر نظر گرفتم. و هر بار حداقل به مدت نیم ساعت و سعی هم کردم که دچار وسوسه نشوم که دوربین را روی صورتش میزان کنم. نمی خواستم چشمم به چشم او بیافتد تا او حس کند که من همین دور و برها هستم، و از فاصله ی دور دارم به او نگاه می کنم. روز چهارم تماشای او، اگر بند دوربین به دور گردنم نبود، حتما می افتاد زمین.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نمی دانم گلویم خشک شده بود یا واقعا تشنه بودم که تمام بطری ی آبم را یک نفس سر کشیدم. حق داشتم از خودم بپرسم که من برای "او" چه فرقی با دیگران دارم؟ و پشت آن ابروهای پرمو، عکس چه کسی را ثبت کرده است که من او را به یاد صاحب آن عکس می اندازم؟ اولین ساربان؟ اولین دستی که به او غذا داد؟ تسلیم کننده اش به باغ وحش؟ دامپزشک باغ وحش؟ در آن لحظه، فقط دلم می خواست بدانم با حافظه ای که "او" دارد، من چه کسی هستم؟ آیا من همان آدمی هستم که عکسی از او در ذهن دارد؟ یا من فقط کسی هستم که او را به یاد دیگری می اندازد؟ تازه آن روز بود که فهمیدم چطور می شود که آدم، همین جوری، سرش درد می گیرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

آخرین باری که به باغ وحش رفتم مثل اکثر این جایی ها لباس پوشیدم، شلوار کوتاه و پاچه گشاد، کفش ورزشی ی سفید با جوراب سفید کلفت نخی، پیراهن آستین کوتاه با طرح گل های جزایر هاوایی، کلاه بیس بال، و عینک دودی. وقتی به آینه نگاه کردم، دیدم اصلا شکل خودم نیستم. با کتابی که همراه برده بودم، رفتم مثل همیشه روی آن نیمکت سیمانی نشستم و کتاب را باز کردم و سرم را بردم توی کتاب؛ در حالی که از میان خط فاصل ابرو و لبه ی بالایی ی عینک به "او"نگاه می کردم. روی چمن پلاستیکی دراز کشیده بود. شکمش به طرف من بود. وقتی دیدم که بالا و پایین می رود، خیالم راحت شد. بعد از همان چند دقیقه وقت که همیشه صرف دیدنش می کردم، کتاب را بستم و در حال بلند شدن از جایم بودم، که دیدم "او" زودتر از من با یک تکان از جایش بلند شد. دیگر از خط بالایی عینک نگاهش نمی کردم. از پشت آن دو شیشه ی گرد و تیره، تمام هیکلش را می دیدم. همراه با سایه های خط های تور سیمی، که روی تنش راه می رفتند. سایه ها چند بار ایستادند و بعد، فقط روی گردن و صورتش بود که حرکت می کردند. وقتی صورتش را مستقیما به طرف من گرفت، سایه ها برای چند لحظه طرح های ثابتی شدند روی پشمِ شتری اش. حتما عدسی ی چشم هایش را میزان کرده بود روی من. بعد، سایه ها، خیلی آهسته، شروع کردند دوباره روی تنش راه رفتن. اول سایه ها روی صورتش پهن و کم رنگ شدند، بعد دیگر هیچ سایه ای نبود. تور سیمی به لرزه افتاد. وقتی پشتم را به او کردم که راه بیافتم، صدای فینش را هم شنیدم. نمی خواستم خیال کند که در شناختن من موفق بوده است. عینکم را که روی دماغم سنگینی می کرد، از چشم برداشتم، سایه هایی که روی کفش هایم راه می رفتند پر رنگ تر از همیشه بودند، با حسی مجهول که هنوز با من است، راه افتادم به طرف در خروجی باغ وحش.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه



________

Monday, December 1, 2008

Yadegari

__________


ایستاده : عباس صفاری - حسن صفدری

نشسته : علیرضا طبیب زاده - شیدا محمدی - یاشار احد صارمی

و روح بیژن کارگرمقدم
___________________

Saturday, November 1, 2008

R E N D A N, NOVEMB ER 2 0 0 8

______________


The voice of the Bird

Jesse howard

__________________

رندان / نوامبر ۲۰۰۸


به بیژن کارگر مقدم که 27 اکتبر بِنَمرد!ه


______

بیژن کارگر مقدم
___


تیرداد نصری


_____


زیبا کرباسی ه ه ه هاشم خسروشاهی

ساقی قهرمان ه ه ه عباس صفاری

لیلا فرجامی ه ه ه منصور خاکسار

آذر کیانی ه ه ه ه ه مهرداد عارفانی

شیدا محمدی ه ه ه ه
آرش نصرت اللهی

شهلا بهاردوست ه ه ه علیرضا سیف الدینی

منصوره اشرافی ه ه ه ه ماکان مهرپویا

ریموند رخشانی
ه ه ه علیرضا طبیب زاده

حسن صانعی ه ه ه ه خلیل رشنوی

نانام ه ه یاشار احد صارمی


________

Joy Leftow
__


Mahmoud Darwish/ Azita Ghahraman

Pablo Neruda / Yashar Ahad Saremi

Orhan Veli Kanık / Yashar Ahad Saremi


_____

Yukio Mishima




_________


قوانین و لطفا ها


لطفا با اسم خودتان نظر بگذارید.
رندان از انتشار نظرهایی که به صورت مستعار یا گمنام نوشته می شود دوری خواهد جست.
لطفا در حین منظور و نظر ، به خود شعر و نوشته بپردازید.
میدان نظر را شخصی و عاطفی نکنید.

لطفا ...ه



_______________

Bijan Kareghar Moghaddam



1948 - 2008


بيژن کارگر مقدم


_______________


ليدي مكبث



رستم با خستگي و دلخوري دستبند را پرت كرد به طرف سهراب و گفت :


ـ اگه همه ي عشق تو اينه كه به من دستبند بزني بيا بزن .


سهراب دستبند را در هوا قاپيد و گفت :


ـ منو انگار با اسفند يار اشتباه گرفتي . بعدش قرار نيست از داستان جلو بيفتي .


ـ خب حالا هر چي .چي كار مي خواي بكني ؟


ـ مي خوام پشت تو رو به زمين بسابم .


ـ مي دوني كه با كي داري دست و پنجه نرم مي كني ؟


ـ قراره ندونم .


ـ بهتره بدوني . رستم دستان كه مي گن منم .


ـ سهراب هم منم . پسر رستم دستان .


ـ پسر تو پسري هستي كه مي خواد پشت باباشو به زمين بسابه ؟


ـ تو هم بابايي هستي كه قراره ...


ـ بهتره حرفشو نزنيم و كاري كه قراره بكنيم ، بكنيم .


سهراب كف دست هايش را به هم ماليد و به آسمان نگاه كرد .


ـ اگه خسته اي مي خواي بزاريم براي فردا ؟


ـ نه بهتره لفتش نديم و تا شب نشده قال قضيه رو بكنيم .


رستم به قد و بالاي سهراب نگاه كرد و به كاردي كه توي چكمه ي تركمني اش قايم كرده بود


ـ حالا كه يك شانس دوباره به من و تو دادند و قراره هم تو منو بشناسي و هم من تو رو . بيا نكنيم . اين جور نه قلب تهمينه مي شكنه ، تو هم تا وقتي كه اجل به سر و وقتت نيومده عشق مي كني ، من هم تا آخر عمرم روزي چند بار به خودم نمي گم رستم اين چه كاري بود كه كردي ؟ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه


حالا نوبت سهراب بود . به قد و بالاي رستم نگاه كند . رستم چهل و چند ساله ، دفعه قبل كه كلاه از سرش افتاده بود ، ديده بود كه سر رستم از مو خالي ست ، بعد آن زخم ناسور روي ابرو و گونه ي راست و شكم جلو آمده ، همين امروز صبح صورت خودش را توي آينه ديده بود ، توي دلش گفت من هم در چهل سالگي ؟ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه


رستم گفت : چرا ساكتي آره يا نه ؟


ـ نبايد فگندن بدين خاك مهر


رستم منظور سهراب را نفهميد


ـ چي گفتي ؟ آره يا نه ؟


سهراب در حاليكه با پيشاني بند موهايش را مي بست گفت :


ـ از ليدي مكبث كه كمتر نيستم . به اون هم كه شانس دوباره دادن گفت نه!


ـ حالا چرا خودتو با ليدي مكبث مقايسه مي كني ؟


سهراب گفت :


ـ اتللو با همه ي عشقش به دزدمونا حتي وقتي ماجراي كلك دستمال رو براش تعريف كردن باز هم گفت نه . سزار و بروتوس از همون اول قيد شانس دوباره رو زدن . فقط اگه باباي مني من مي خوام چند تا كارو نكني . اون دفعه خيلي گريه و زاري كردي ، اين دفعه نكن .حالا كه مي دوني كيكاووس به تو نوشدارو نمي ده خودتو براش سبك نكن . آخر سر اينكه بعد از من نزار سربازاي تو سربازاي منو تارومار كنند . اين ها همه شون پسرند ، برادرند ، شوهرند . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه


رستم گفت : قبول .


سهراب با خنده لخت شد و پريد توي ميدان و به رستم گفت :


ـ خب ديگه بيا تمومش كنيم .


وقتي رستم كارد را از پهلوي سهراب بيرون كشيد ، همه ي كارهايي را كه سهراب گفته بود نكرد حتي گذاشت سربازهايش تمام سربازهاي سهراب را تارومار كنند . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه



تمام شد درست در ساعت شش كه ده دقيقه ازش گذشته باشد البته صبح


___________





بیژن کارگر مقدم در سال 1327 در کلارساق چالوس متولد شد. دوران دبستان را در همانجا گذراند. ده ساله بود که همراه خانواده (مادر، پدر و دوخواهر کوچکتر) به تهران کوچ کردند. جوانی اش در محله جوادیه تهران طی شد. دیپلم دبیرستان خود را از دبیرستان امیرکبیر دریافت کرد. پس از آن، مدتی را به عنوان سپاهی بهداشت در مریوان گذراند. بعد از پایان خدمت، در بخش نظارت بر پخش و توزیع فیلم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استخدام شد. بیژن همزمان با انقلاب، برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و تحصیلاتش را در رشته ی طراحی داخلی به اتمام رساند. سی و سه ساله بود که در لندن ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر به نامهای نینا و نیما است.بیژن کارگر مقدم از بیست سالگی به نوشتن داستان کوتاه و نمایش نامه پرداخت اما تا سالها بعد داستانهایش را در جایی چاپ نکرد.در لندن بیژن از اعضای گروه فرهنگی "ایران کوچک" و یکی از بنیان گزاران "انجمن هنرمندان و نویسندگان مقیم انگلستان" بود. نخستین داستان کوتاه بیژن به نام "شیرها" در نشریه این انجمن به چاپ رسید. بعدها در سال 1989 "مرکز چاپ و نشر پیام" تنها مجموعه داستان کوتاه او را به نام "راه بندان" منشتر کرد.بیژن سپس به آمریکا مهاجرت کرد. در لس آنجلس از اعضای گروه ادبی دفترهای شنبه بود. در دو دهه اخیر تعدادی کمی از داستانهای او در نشریات مختلف خارج از کشور به چاپ رسیده اند.بیژن کارگرمقدم بعد از یک دوره مبارزه با سرطان، سرانجام بامداد 27 اکتبر 2008 در آسایشگاهی در شهر سانتامونیکا درگذشت. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه

________

RAYMOND RAKHSHANI




(El color de las granadas) Sergei Parajanov

_________________

ریموند رخشانی

بیهودگی عمر


به یاد بیژن


در هرج و مرجِ حس،ه
پیرمردِ یاد، هنوز
به افکارِ پس از هماغوشی،ه
به گفتگویِ مجسمه ها،ه
به سقوطِ وهمناکِ تولد،ه
یا صعودی به قله ی مرگ،ه
به سفیدیِ کاغذی که کور می کند
و به فریادی که انسان ها
سکوت اش می نامند،ه
می اندیشد.ه
به این که آدمی
هزاره هاست خاک شده است
و آوایِ چنگ در گودالی هولناک می پیچد
که پرندگانِ مهاجر
بر پهنایِ دریا
به دنبال اش پرواز می کنند.ه

بربرها هنوز،ه
کاروان ها را بسویِ بهشتی می رانند
که در آن
انسان
مرده متولد می شود،ه
بسویِ جزیره ای در دریایِ زمان
که در آن
هیچ چیزی نیست جز سنگ،ه
نه انسان و نه منزل
نه سرما و نه گرما
نه خدا و نه آتش،ه
تنها جنگلی از سنگ.ه

در دیگر سو،ه
سرزمینی ست که در آن
خون و زندگی و همه چیز،ه
شیشه ای ست، و سرخ
و آدم ها در سرخی می رقصند
و دریاچه ها و آسمان سرخ اند،ه
اما هزاره هاست
که در آن آتشی برپا نمی شود.ه
در باغ های اش
میوه هایی می رویند که نمی شناسی،ه
در گورستان های اش
بر جنازه ها چنگ می نوازند،ه
و آدمی
در سلولی تاریک زاده می شود.ه
خورشیدش در امواج
آنچنان ناپدید می شود
که پایانِ روز را
از پایانِ دنیا نمی دانی،ه
و این که آیا هرگز
آدمی،ه
رازِ تمامیِ رازها را
در وجودِ خویش خواهد یافت؟ه

پیرمرد،ه
در موجِ حس، دیگر بار
تصویرِ متلاطمِ خویش را می نگرد
و می پرسد:ه
ه«آیا تنها بازمانده من ام؟ه
آیا هنوز همراهی هست؟ه
یا آیا تمامِ عمر
بیهوده بود؟»ه

______________

Ali Reza TabibZadeh



Christian Dotremont

__________

علیرضا طبیب زاده



دانه دانه میروی!
ه



به" بیژن کارگر مقدم" که آخرین قطره ی اشک اش ، تمام حرف اش بود. او پس از یک بیماری طولانی روز دوشنبه 17 اکتبر 2008 در بیمارستانی در سانتا مونیکا از میان ما رفت.ه


نه مرثیه ای

نه آهی

که شعری شاداب برایت،
ه

تا سبد گوش هایت پر از نغمه ی زندگی باشد

آنگاه که دست تکان می دهی برامان



دانه دانه می روی

روی دست هایی از گل انار

با برگه هایی ورق ورق

در دست ها

و بوی زندگی

در امتداد کوچ



سر خورده بودی وآرام

در آن حادثه ی شیرین

که نمی دانستم نامش عشق بود

آنچه خویش را به شیشه ی ماندن می مالید




حال

روی دوست داشتن ها روانه ای

دست در دست کسی،ه

از کنار دلتنگی ها که رد می شوی

در راه کمی غزل و سرخ- رو شرابی،ه

تا پای اندوه درختی دیگر

جاری کنی




سر راه ات

قندیل های پر زرق و برق را نوازش کن

زنگوله های کوچک خاطرات را به صدا در آر

و ترانه ی " تندیس طناز" را هم

زیرآن آخرین قطره اشک پنهان کن

که تمام این تیک تاک ها در این دقیقه

زیر هشت بار نفس تو گم می شوند




آن نگاه که به رفتن بن بست شد

هرگز این قدر عجول نبود،ه

که امشب



و من ای کاش بدانم

چه زمان

و در چه قبیله ای

به دامان روییدن خواهی افتاد

دگربار




دوشنبه بیست و هفتم اکتبر 2008

________________

Monday, September 1, 2008

Yadegari

____________



بیژن کارگر مقدم ( واپسین روزهای زندگی )- خسرو دوامی
___________