تاوان دگرانديشی را ۵ سال پيش نوشته ام، و فکر می کنم انتشار دوباره اش خوب است.به خصوص در ماجراهايی که گذشت اين چند سال،قتل احمد ميرعلايی گم شد در انبوه رويدادها،خودش اما هنوز هست در آثارش،در شعرهايی که ترجمه کرد و داستان ها.در آن همه آدم بزرگ ادبيات جهان که ما و ادبيات معاصر ایران آشنايی با آن ها را وام دار احمد ميرعلايی هستيم هنوز و تا هميشه.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
«هشت و ربع کم» گلشيری می گفت. غروب يک روز پاييزی توی کتابخانه و محل کار هوشنگ گلشيری روی کاناپه پشت به آشپزخانه ای که هميشه بساط چای آماده بود، نشستم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه گلشيری دو تا ليوان چای ريخت و از آشپزخانه برگشت. يکی را گذاشت روی عسلی نزديک من. صندليش را برداشت آورد رو به رويم گذاشت. همانطور وقتی می نشست روی صندلی گفت: «هشت و ربع کم از خانه راه افتاده که برود سر قراری با يکی از دوستانش، بعد قرار بوده برود کتابفروشی آفتاب، حوالی ظهر قرار بوده برود دانشگاه سخنرانی. يکی دو ساعت قبل زنگ زده بودند دانشگاه. يک نفری زنگ زده بوده حالا و گفته که سخنرانی را لغو کنند چون سخنران نمی تواند بيايد. احمد آن روز به هيچ کدام از اينجاها نرفته، خانواده اش متوجه غيبتش شده بودند، نگران هم شده و مثلا به چند جا که به عقلشان رسيده زنگ زده بودند. کار بالا گرفته کم کم و به نيروی انتظامی و بيمارستان هم مثلا سرزده اند، و خبری نبوده. همين جور مضطرب و نگران مانده اند که چه کار کنند. نصفه شب از کلانتری يا همچين جايی اطلاع داده اند که بله، بياييد پيدايش کرديم. کجا؟ گفته بودند که سر کوچه فلان، دوستانش می دانستند که آن کوچه، کوچه ای است که خانه زاون آن جاست. جسدش را طوری پيدا کرده بودند که انگار نشسته کنار ديوار، پاهايش را دراز کرده و پشتش را تکيه داده به ديوار. يک آستينش بالا بوده، يکی دو بطر مشروب هم بوده کنارش که مثلا مشروب خورده و يک مقداری هم می برده با خودش.»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سيگار به سيگار روشن می کند گلشيری، روبه رويم نشسته. چشم راستش به نظرم يک جورهايی انحراف پيدا کرده به بالا، نميدانم واقعا اين طور بود يا نه. ولی بعدها، به روزهای سياه ديگر هم گاهی اين حالت را توی چشم هاش می ديدم. او تازه از اصفهان برگشته، رفته بود برای دلداری خانواده ميرعلايی. بلند می شود دو تا چايی ديگر می ريزد و برمی گردد، «کشتندش» خودش را روی صندلی جابجا می کند: «زاون اصلا اصفهان نبوده، اصلا ايران نبوده که ميرعلايی رفته باشد پيشش. تازه صبح تا غروبش را کجا بوده؟ کی زنگ زده دانشگاه؟ ميرعلايی آدم وقت شناسی بود، ولی نه سرقرار صبحش رفته، نه کتابفروشی. خانه زاون هم که نرفته، اگر مثلا صبح حادثه ای برايش پيش آمده چرا جنازه اش نصفه شب پيدا شده؟ اين مدت کجا می توانسته باشد؟»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
يکی، دوبار ميرعلايی را ديده بودم، به اقتضای شغلم او داستان پليسی «ترکه مرد» را ترجمه کرده بود برای «طرح نو». توی خانه دکتر غلامحسين ميرزاصالح که روبروی دفتر انتشارات بود ديده بودمش، البته خيلی کوتاه. هر وقت می آمد تهران،همان جا اطراق می کرد، فکر کنم يکی دو هفته قبل از مرگش هم آمده بود تهران و خانه دکتر. دکتر ميرزاصالح هيچ وقت در خانه اش را به هر زنگی وا نمی کرد آن وقت ها.به نظرم هنوز هم همين طور باشد. هر وقت کاری داشتيم، اول بايد تلفن می زديم و بعد درست سر ساعتی که دکتر می گفت، زنگ در را. وقتی گلشيری تناقض ها را يکی يکی می شمرد، تازه فهميدم که دکتر حق دارد، چرا که او هم مارگزيده بود پيشتر.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گلشيری می گفت: «پزشکی قانونی هنوز جواب نداده قرار شده بيشتر بررسی کنند و برای همين قلبش را نگه داشتند.» می گفت: «کشتندش، برای ما هم پيغام فرستاده اند اين طوری.» می گفت: «از بس سيگار می کشم، حالم خوش نيست. شب نمی توانم بخوابم. يک هو می پرم از خواب و باز سيگار می کشم، حالم به هم می خورد و تهوع دست می دهد به من. دست از سر ما بر نمی دارند، می دانم.» اين کلمات آخری را طوری ادا می کند که سردم می شود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
انگار اينجا اصلا آپارتمان کوچکی پر از کتاب و کلمه نيست. به نظرم وسط يک کابوسم، که چشم هايی از پشت عينک سياهشان ما را می پايند. بلند می شوم و توی سياهی شبی از شب های آبان ماه سال ۱۳۷۴ می زنم بيرون.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اشاره ای به زندگی«تد هيوز»، ترجمه و آناليز شعر« نور ناب»
______________________________
پيرايه يغمايی
يادت می آيد که چطور نرگس ها را می چيديم؟
هيچ کس نمی داند.
اما من هنوز به ياد دارم.
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود.
و بر اين باور بوديم
که
تا هميشه زنده ايم.
چرا ياد نگرفتيم؟
نام « تد هيوز» شاعر انگليسی، که لقب ملک الشعرايی انگليس را ويژه ی خود کرد، از نام همسرش « سيلويا پلات» شاعر پرآوازه ی آمريکايی، جدايی ناپذير است و هر چند که زندگی عاشقانه ی آن ها بسيار کوتاه بود و بيش از شش سال دوام نياورد، اما هرگز در بازگفت زندگی نامه ی «تد هيوز» نمی توان نامی از «سيلويا پلات» نياوردو در نقل زندگی نامه ی «پلات» نمی توان از نام «هيوز» چشم پوشيد چرا که اين دو بيشترين اثر را در زندگی و شعر يکديگر گذاشتند.
تد هيوز مردی بود تنومند، بالا بلند، تيره رو و چهره ای چون سنگ خارا، خشن و استوار داشت. در پوشش بسيار بی قيد و شلخته می نمود و بيشتر از رنگ سياه استفاده می کرد. او روز هفده ی اگوست سال 1930 در شهر ميتولمرو (Mytholmroyd ) حدود يورک شاير چشم به جهان گشود. از پانزده سالگی به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستين شعرش در مجله ی مدرسه ای که در آن درس می خواند، به چاپ رسيد. وی پس از گذراندن دوره ی دبيرستان و به پايان بردن خدمت سربازی برای تحصيل در رشته ی ادبيات به دانشگاه کمبريج رفت ولی خيلی زود رشته اش را به انسان شناسی تغيير داد. در آن زمان شعرهايش بيشتر در نشريه ای چاپ می شد که با ياری دوستانش منتشر می کرد.
در 26 سالگی، يعنی 26 فوريه 1956 مهم ترين اتفاق زندگی اش که ديدار با «سيلويا پلات» باشد، به وقوع پيوست. در آن زمان سيلويا بعد از يک سلسله درگيری های روانی و يک خودکشی ناموفق، برای ادامه ی تحصيل از طريق بورس «فول برايت» به انگليس آمده بود و يک سالی بود که دانشجوی دانشگاه کمبريج بود.
سيلويا پلات در مورد اين نخستين ديدار می نويسد: « اين بدترين اتفاقی بود که می توانست بيافتد. جوانی به سوی من می آمد که از بالا به زن ها نگاه می کرد. اين را از همان لحظه ی اول که وارد شد، فهميدم. اسمش را از ديگران پرسيدم اما کسی چيزی نگفت. به درون چشمانم نگاه کرد. او تد هيوز بود. من مدام زبانم می گرفت. او هم دست و پايش را گم کرده بود. ناگهان نزديک شد و مرا بوسيد. روسری قرمزم را که اينهمه دوستش می داشتم، از روی موهايم کشيد و برای خود برداشت و نيز گوشواره های نقره ای و مورد علاقه ام را ... و گفت: « ها!ها! اينها پيش من می مانند!» و باز مرا بوسيد. من هم او را بوسيدم و در دل فرياد زدم: « آری ... آری ... خودم را به تو می بخشم. خودم را پاره پاره می کنم و ستيزه جويانه به تو می بخشم.»
چهار ماه بعد، در ماه جون 1956 آنها رسما ً با هم ازدواج کردند. اگر چه در آن زمان تد هيوز هنوز ملک الشعرای انگلستان نبود و جوانی روستايی و بد لباس با ظاهری شلخته بود و آنقدر هم تنگدست که حتا نمی توانست از عهده ی مخارج زندگی برآيد، اما شاعری بود که روح شعر را به صورت مبهوت کننده ای می شناخت و هم اينکه سيلويا را عاشقانه دوست می داشت و او را بيش از هر چيز به شعر ترغيب می کرد و انگيزه ی سرايش را در او می دميد.
زندگی آن دو سرخوشانه و سرشار از عشق آغاز شد و اين سرشاری کاملا ً از شعرهای نيرومند آنان در آن زمان آشکار است.
در آن زمان ها هر چند تد هيوز همسرش را می پرستيد، ولی بسياری از مواقع هم بر اثر رفتارهای جنون آميز و عصيانگرانه ی او – که همه ريشه در کودکی و جوانی اش داشت – به ستوه می آمد.
در فاصله ی 6 سال زندگی آنها دارای دو فرزند شدند که وجود اين دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پريشان سيلويا را التيام دهد. کم کم بر اثر اين نا آرامی ها هيوز راه گريز در پيش گرفت بطوريکه ديگر نتوانست اين زندگی متشنج را دوام بياورد و در اين گير و دار به زنی يهودی به نام « آسيه ويول» همسر « ديويد ويول» که خود مترجم و نويسنده بود، دل باخت و به صورت بی شرمانه ای به پلات خيانت کرد. خيانت حتا در يک زندگی معمولی هم می تواند ويرانگری و فروپاشی بوجود آورد، تا چه برسد به اينکه طرف ديگر قضيه شاعری با فشارهای روانی بسيار باشد. بنابراين سيلويا پس از برخورد با اين بی وفايی آن هم از سوی کسی که او را با جان دوست می داشت، از تد هيوز رسما ً تقاضای طلاق کرد و در دسامبر همان سال بعد از جدايی به همراه دو فرزندش – که هيوز آنها را نپذيرفت – به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان نمود.
زمستان آن سال سخت ترين و سردترين زمستانی بود که بر وی گذشت. تنهايی، تنگدستی، مشکلات عميق روانی، افسردگی شديد و افزون بر همه بيماری های جسمی از قبيل سينوزيت که هميشه با آن درگير بود، همه دست به دست هم داده بودند و مقاومتش را درهم می شکستند و شتابناک او را به سوی مرگی زود رس پيش می راندند. سرانجام هم سيلويا دوام نياورد و سحرگاه 11 فوريه 1963 پس از گذاشتن نان و شير در کنار تخت فرزندانش و گرفتن درزهای در و پنجره ی آشپزخانه با حوله های خيس – برای اينکه گاز به فرزندانش آسيبی نرساند_ با باز کردن شير گاز به مرگ تسليم شد.
بعد از مرگ بی سر و صدای سيلويا، تد هيوز فرزندانش را دوباره به خانه باز گرداند و « آسيه » نيز با او بود. اما دريغ ِ از دست دادن سيلويا لحظه ای او را ترک نگفت و ياد های وی آن چنان بر زندگی هيوز سايه انداخت که زندگی را بر آسيه به جهنمی تبديل کرد، بطوری که پس از چندی آسيه هم به مرز ويرانگری رسيد و او هم در مارچ 1969 – درست به همان شيوه ای که سيلويا خودش را کشته بود، به زندگی خود و دختر دو ساله ای که از هيوز داشت، پايان داد.
سال بعد هيوز با يک دختر روستايی ازدواج کرد اما اندوه از دست دادن سيلويا از سويی، و اهانت ها و تهمت های روا و ناروا از سوی منتقدان، زندگی نامه نويسان، فمنيست های دو آتشه که بجز زغال کردن او به چيزی ديگر نمی انديشيدند، و جامعه ی شاعرانه ی آمريکا همه باعث شد که او به خلوت و تنهايی و يادهای خود پناه ببرد و خاموشی اختيار کند. او در طی اين سکوت طولانی فقط يک بار به دوستش در نامه ای نوشت: « دوست دارم سيلويا را در خلوت خود نگه دارم. بنشينم و به او فکر کنم و هر تهمتی را از خود بزدايم.»
اما بعد از مدتی به «فرانسيس مک کالو» – زندگی نامه نويس- اعتماد کرد و خاطرات پلات را که بيش از همه چيز نوشته های خود او بود، منتشر نمود. اما اعتراف کرد که خاطرات آخرين ماه های زندگی اشرا بخاطر دو فرزندش از بين برده است زيرا آن زمان فکر می کرده که فراموشی خاطرات تلخ بهترين راه حل است.
او در مقدمه ای بر خاطرات سيلويا پلات نوشت:
« سيلويا آدمی بود با نقاب های مختلف، هم در زندگی خصوصی، هم در شعر و هم در دست نوشته هايش. من شش سال تمام با او زندگی کردم اما هرگز پيش نيامد که او خود واقعی اش را بجز در چند ماه آخر زندگی اش، آن هم فقط يک بار و فقط در يک لحظه، نشان بدهد و اين خود واقعی، در يکی از نوشته هايش – درست در يک لحظه – حضور می يابد و آن يک لحظه درست مثل اين است که يک نفر يک باره زبان باز کرده باشد.
اما در خاطراتش فقط خودش را می نوشت و با تمامی وجود در برابر تصويرهايی که از ذهن ناخودآگاهش برمی خاست، می ايستاد.»
هيوز در فاصله ی اين مدت چون خودش را وارث و مجری وصايای پلات می دانست، شروع به ويرايش و چاپ اشعار او کرد. تا جايی که از او يک شخصيت اسطوره ای ساخت، اما به اين هم بسنده نکرد و در پايان عمر، پس از 35 سال خاموشی رنج آور، و در ميان حرف و حديث هايی که ديگران از زندگی عاشقانه ی او و پلات – با آن ماجرای غم انگيز انتهايی- ساخته بودند، تصميم گرفت سکوت را بشکند و ناگهان در سال 1997 مجموعه ی شعر « نامه های ميلاد (Birthday Letters) را به صحنه فرستاد و تمامی کسانی که او را قاتل پلات می دانستند، خلع سلاح کرد. اگرچه باز هم بعضی ها آرام ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند اما آنها که عشق را می شناختند، بر اين باور بودند که نامه های ميلاد در حقيقت در حکم وصيت نامه ی هيوز برای پلات است و همين طور هم شد، چرا که هيوز يک سال بعد از چاپ اين کتاب چشم از جهان فرو بست.
نامه های ميلاد مجموعه ی 88 شعر به شماره ی کليدهای پيانوست که با رازوارگی، آنچه را که در زندگی آنان گذشته، بيان می دارد. اين 88 کليد از آشنايی و ازدواج آنها آغاز می شود و با روزهای تنهايی هيوز به پايان می رسد و در حقيقت قربانی شاعرانه ای است که هيوز آن را به مذبح عشق سيلويا پيشکش می کند.
در اردی بهشت 1383 در مراسمی که به مناسبت بزرگداشت تد هيوز در يکی از دانشگاه های لندن برگزار شد، « فريدا هيوز» دختر تد و سيلويا ( همان که در تصوير « پرفکت لايت» دو ساله می زند)ضمن يک سخنرانی در مورد پدر و مادرش گفت:
« در صبحگاه 11 فوريه مادرم با زندگی رنج آوری که در آن روی آسايش را نديد، خداحافظی کرد. مادرم افسرده و غمگين بود و اين افسردگی ريشه در زندگی گذشته اش داشت.»
« فريدا هيوز» بدينگونه پدرش را که سال ها در مظّان اتهام قرار داشت، بيگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هيوز بر سنگ قبر سيلويا، از آسيب فمنيست ها در امان بماند چرا که آنها تا آن زمان چندين بار نام هيوز را از سنگ قبر پلات پاک کرده بودند.
تد هيوز سرانجام روز چهارشنبه 28 اکتبر 1998 به جهان ديگر پيوست، در حالی که « نامه های ميلاد» می رفت تا برای ژانويه ی 1999 جايزه ی بزرگ «تی.اس.الیوت» را از آن خود کند.
ناگفته نماند که «نیکولاس هیوز»پسر تد هیوز و سیلویا پلات (همان که در تصوير بيش از چند هفته ای ندارد) هم نتوانست از شر ميراث مادر رهايی يابد و سال گذشته بر اثر افسردگی شديد درسن47 سالگی خود را حلقآویز کرد.
و نيز جالب است که بدانيم تد هيوز سال 1971 برای اجرای نمايش نامه ی ارگاست ( Orghast)که آن را در سال 1970 نوشته بود، به ايران آمد و آن را در دو قسمت به همراه آربی آوانسيان در جشن هنر شيراز اجرا نمود که بسيار هم مورد استقبال قرار گرفت.
و اينک ترجمه يکی از شعرهای نامه های ميلاد به نامPerfect Light همراه با آناليز آن پيشکش علاقه مندان به اين مطلب می شود:
نور ناب
اينک تويی، آنجا ....
نشسته در ميان نرگس های زرد
درنهايت بی گناهی
انگار حالت گرفته ای برای تصويری
به نام معصوميت !
نور در کمال خويش بر چهره ات تابيده
نرگسی را می مانی در ميان نر گس ها ...
اين آخرين بهار توست بر روی خاک
باز هم مانند آن نر گس ها ...
پسر کوچکت – که بيش از دو هفته ای ندارد –
چونان عروسک نرمی در حلقه ی بازوانت
آرميده
مادر و پسر به ياد می آورند شمايل مقدس را
و دختر دو ساله ات به روی تو می خندد
به او چيزی می گويی اما افسوس
که واژگان تو در دوربين گم می شوند
و نيز دانش در تپه ای که روی آن نشسته ای
دوربين قادر به ضبط آن نيست
با خندق پيرامونش که بزرگتر از خانه ی توست
اينجاست که آگاهی شکست می خورد
و لحظه ای بعد زندگی ات خسته و واخورده
چونان سربازی با کوله باری که آينده ات را بر دوش دارد
به سويت گام بر می دارد
اما نرسيده به تو، به آن سرزمين مجهول باز می گردد
و همه چير در برق جهنده ای آبمی شود ...
_____________________________________
آناليز شعر
پرفکت لايت (نور محض ) يکی از زيباترين شعر های عاشقانه ی تد هيوز برای همسرش سيلويا پلات است که بر اساس يک عکس سروده شده.
در اين عکس سيلويا با دو فرزندش روی تپه ای، در ميان نرگس های زردنزديک خانه ی مسکونی شان نشسته و تاريخ آن بنا بر نوشته ی پلات- پشت عکس- يک روز يکشنبه ی آفتابی در ماه آوريل سال 1962 و برابر با عيد ايستر همان سال است و آن درست زمانی است که سيلويا پلات به شدت با مسأله ی عاشقانه ی هيوز ومعشوقه اش آسيه درگيری دارد و پر واضح است که برای او زمان خوشايندی نيست. و با نگاه دقيق تری به شعر های پلات که در همان زمان سروده شده، از جمله نارون سرخ ( Elm ) که دقيقا ً تاريخ همان آوريل را دارد، می توان کاملا ً اين موضوع را احساس کرد .
پرفکت لايت از دو بخش جداگانه بوجود آمده که هر دو بخش در يک فضا مشترک اند:
فضای مرگ!
اين فضا هرچند در بخش نخستين (= از بند آغازين تا بند 14 ) به صورت پنهانی در شعر نفس می کشد ، اما در بخش دوم ( از بند 16 تا پايان ) با قدرتمندی خود را به روی صحنه می آورد و حضور نافذش را اعلام می کند .
اما بند 15هسته ی فلسفی شعر و رابط اين دو بخش با يکديگر است .
در بخش اول اين شعر تد هيوز که تا پايان عمر سيلويا پلات را عاشقانه دوست می داشت – تلاش می کند که او را به جاودانگی پيوند بزند. از اين رو او را با فرزندی که در آغوش دارد، به شمايل اسطوره ای و مقدس ِ مريم و مسيح تشبيه می کند و در اين تشبيهبا به کار بردن اچ بزرگ (= H )برای کلمه یHolyتأکيد می ورزد.
در بند های پنجم و دوازدهم باز تد هيوز از تلاش باز نمی ماند و سيلويا را به گل نرگس تشبيه می کند ، چرا که نرگس کهگلی است با ريشه ی پياز دار و می تواند نيروی زندگی را در خود ذخيره کند.
نرگس هرچند در پايان هر بهار به تاريکخانه ی نيستی سر فرو می برد، اما در آغاز بهار بعد و بهاران بعد تر می تواند به زندگی و جهان شکوفايی باز گردد. از اين رو نماد زندگی دوبارهو تکرار هستی و به روايتی ديگر جاودانگی است .
اما تمامی تلاش های شاعر در بخش دوم بلاتکليف می ماند و بند 15 که نشانگر اين نکته است که «دانش» به تنهايی خردمندی نمی آورد، چونان لبه ی پرتگاهی است که هم شعر و هم شاعر و هم موضوع شعر را به سوی اين تعليق پيش می راند.
لحظه ای بعد که در عکس نمی افتد و همچنين لحظه های بعد تر، جز نتايج تلخی نيست که سيلويا پلات از جنگ و گريز بيهوده اش با زندگی به دست می آورد و اين لحظه ها مانند سربازان خسته ای هستند که کوله بار روان آسيب خورده ی او را ( پلات را ) بر دوش می کشند و سلانه سلانه ( سنگين سنگين ) به سويش می آيند.
و آن ناکجا آباد...آن خندق چيزی بجز تاريکخانه ای نيست که پلات با شتاب به سويش روان است. و گو اينکه همه ی اينها در جهان واقعی وجود دارند، اما در عکس حضور ندارند و همه در برق تند فلاش دوربين ذوب می شوند.
هرچند عکسی که اين شعر بر اساس آن سروده شده ،در نوری درخشان شستشو می کند، اما شعر چهره ای مبهم و تاريک دارد و داوری زمان نيز آن را تاريک تر می کند.
به طور کلی می توان گفت پرفکت لايت شعری است با دو چهره: هم نشانه ی هستی کامل استو هم نمودار نيستی محض.
پرفکت لايت لحظه ای است در مرز هستی و نيستی ... درست مثل يک عکس! که نيستی را در بطن هستینهفته دارد .
تد هيوز در اين شعر اگرچه سيلويا پلات را با زندگی پيوند می زند، اما خود می داند که او ديگر وجودندارد، از اين رو می توان گفت اين شعر مرثيه ای است که يادها را سوگواری می کند.
Ted Hughes
Perfect Light
There you are .in all your innocence Sitting among your daffodils , as in a picture Posed as for the title : ' Innocence' . Perfect light in your face lights it up Like a daffodil. Like any one of those daffodils It was to be your only April on earth Among your daffodils. In your arms, Like a teddy bear, your new son , Only a few weeks in to his innocence . Mother and infant, as in Holy portrait . And beside you , laughing up at you , Your daughter , barely two . Like a daffodil You turn your face down to her , saying something . Your words were lost in the camera . And the knowledge Inside the hill on which you are sitting , A moated fort hill , bigger than your house , Failed to reach the picture. While your next moment , Coming towards you like an infantryman Returning slowly out of no-man's-land , Bowed under something , never reached you - Simply melted in to the perfect light
I feel certain that I am going mad again. I feel we can’t go through another of those terrible times. And I shan’t recover this time. I begin to hear voices, and I can’t concentrate. So I am doing what seems the best thing to do. You have given me the greatest possible happiness. You have been in every way all that anyone could be. I don’t think two people could have been happier ‘til this terrible disease came. I can’t fight any longer. I know that I am spoiling your life, that without me you could work. And you will I know. You see I can’t even write this properly. I can’t read. What I want to say is I owe all the happiness of my life to you. You have been entirely patient with me and incredibly good. I want to say that — everybody knows it. If anybody could have saved me it would have been you. Everything has gone from me but the certainty of your goodness. I can’t go on spoiling your life any longer. I don’t think two people could have been happier than we have been. V.
Nesîmî Film in 1973 was dedicated to the 600th anniversary of Nesîmî's birthday. ________
عمادالدین نسیمی
قوش دیلی
جانآنه منیم سِودیگیمی جان بیلیر آنجاق گونلوم دیله یین دونیادا جانان بیلیر آنجاق بیلدیم ، تانیدیم علمیده معبود ، یقین کی شویله بیلیره م کیم ، آنی قورآن بیلیر آنجاق اَبدال اُولوبن بَه یلیک اِئدن عارفی گوردوم بو سلطنتین قدرینی سولطان بیلیر آنجاق صوفی می دیر او جامِ مصفاسینه مشغول پونهانی ایچَرایله کی شیطان بیلیر آنجاق ای ساقی گتیر دُور ایاغین دُور اله سون کیم بو دُور ایاغین دُورونو دُوران بیلیر آنجاق گونلوم گمی سن غرق اِئده گور عشق دنیزینه کیم بو دنیزین بحرینی عمان بیلیر آنجاق هئچ کیمسه نسیمی سوُزونو کشف اِئده بیلمز بو قوش دیلی دیر ، بونو سلیمان بیلیر آنجاق
___
Canana menim sevdiyimi can bilir ancaq Könlüm dileyin dünyada canan bilir ancaq. Bildim, tanıdım elmde me’budu, yeqin ki, Şöyle bilirem kim, anı Qur’an bilir ancaq. Abdal oluban beylik eden arifi gör kim, Bu seltenetin qedrini sultan bilir ancaq. Sufimidir ol cam-i müseffasına meşğul, Pünhani içer eyle ki, şeytan bilir ancaq. Ey saqi, getir dövr eyağını dövr elasün kim, Bu dövr eyağın dövrünü dövran bilir ancaq. Könlüm gemisin qerq ede gör eşq denizine Kim bu denizin behrini ümman bilir ancaq. Heç kimse Nesimi sözünü keşf ede bilmez, Bu, quş dilidir, bunu Süleyman bilir ancaq.
همه شب حيرانش بودم،ه حيرانِ شهر ِ بيدار كه پیسوز چشمانش میسوخت و انديشهی خوابش به سر نبود و نجوای اورادش لَخت لَخت آسمانِ سياه را میانباشت چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک كه فضا را.ه
حيران بودم همه شب شهر بيدار را كه آواز دهانش تنها همهمهی عَفنِ اذكارش بود:ه شهر بیخواب با پیسوز پُر دودِ بيداریاش در شبِ قدری چنان.ه
در شبِ قدری گفتم: بنخفتی، شهر!ه همه شب به نجوا نگرانِ چه بودی؟ه
گفتند:ه برآمدن روز را به دعا شب زندهداری كرديم.ه
مگر به يُمنِ دعا آفتاب برآيد.ه
گفتم:ه حاجتروا شديد كه آنک سپيده!ه
به آهی گفتند: كنون به جمعيتِ خاطر دل به دريای خواب میزنيم كه حاجتِ نوميدانه چنين معجز آيت برآمد.ه
بو نه عادتدیر ای تورکی پریزآد غمیندن اولمادیم بیر لحظه آزاد سیه دل گوزلرین قان توکمک ایچون چکیب دیر تیغینی مانند جلاد بو بیدادی منه عشقین قئلیبدیر جهاندا قیلمادی نمرودو شداد روامی گونلومون شهرینده سندن فراق و غصه و غم توتدو بنیاد گَل ، ای شیرین دهن، عشقین یولوندا منم اُول کوهکن بیچاره فرهاد نظر قیل گیل بو ویران گونلومه ، شاه قیلیر سولطان اولان ویرانی آباد بیر اِیگی آد ادین فانی جهاندا اولولاردان جهاندا قالدی بیر آد نسیمی نین کلامیندن اِشیت گیل وفاسیز دیر جهان ، سن قیلما بیداد
___
Bu ne adetdir, ey türk-i perizad, Qeminden olmadım bir lehze azad. Siyehdil gözlerin qan tökmek içün Çekibdir tiğini manend-i cellad. Bu bidadı mana eşqin qılıbdır, Cahanda qılmadı Nemrudü Şeddad. Reva mı, könlümün şehrinde senden Feraqü qüssevü qem tuttu bünyad. Gel, ey Şirindehen, eşqin yolunda Menem ol kuhken biçare Ferhad. Nezer qılgil bu viran könlüme, şah, Qılır sultan olan viranı abad. Bir eyü ad edin fani cahanda, Ululardan cahanda qaldı bir ad. Nesimi’nin kelamından eşitgil, Vefasızdır cahan, sen qılma bidad.
اسرارِ ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پسِ پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
_ رنـــدی دیــدم نشسته بــر خنگ زمیـــن نه کفــر و نه اسلام و نه دنیا و نه دیــن نه حق و نه حقیــقت نه شریعت نـه یقین انــدر دو جهان کــرا بود زهره ایـــــن
_ این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بودست این دسته که بر گردن او می بینی دستی ست که بر گردن یاری بودست
_
بر خیــزم و عـــزم باده نــــــاب کنـــم رنگ رخ خـــود به رنگ عنـــاب کنـم این عقل فضول پیشه را مشتــی مـــــی بر روی زنـــم چنانـــکه در خواب کنـم
_ ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده ارغوان نمی باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست _
در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش ناگاه يكي کوزه بـــر آورد خـــــــروش کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
بار اولي که او را ديدم سه سال پيش بود. قرار ملاقات داشت در زندان رشت با خانواده اش. با چادر گل گلي آمد نشست. نه، قبل از اينکه بنشيند محکم در آغوشم گرفت و با دشت نم اشکش را پاک کرد. صدايش مي لرزيد. نگاهش را از من مي دزديد. نمي دانم چرا. انگار که از چيزي خجالت بکشد. انگار نمي خواست ببينم که نقاشي که تابلوهايش را به خانه ام برده ام حالا در زندان روبروي من نشسته است. دستش را که گرفتم انگار به يک فلز سرد دست زده ام. مانتوي آجري رنگي به تن داشت و مويش را رنگ کرده بود. بعدها مادرش گفت ما دائما از او مي خواهيم به سرو وضعش برسد شايد بتوانيم از افسردگي اش کم کنيم. لباسهاي شاد برايش مي خريم. همه چيزهايش را با رنگهاي شاد انتخاب مي کنيم. اما پشت اين لباس شاد دختر نازک اندامي نشسته بود که از شدت لاغري پشتش غوز مي کرد. دختر غمگيني که با من از آرزوهايش حرف مي زد :ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
ناباور با او تلفني صحبت کردم. در راه رشت بود. راهي که من هم بعد از نيم ساعت مسافرش شدم.
خانواده خانه را عوض کرده اند. براي سومين بار. به اين خانه تابحال نيامده بود. صداي فرياد از داخل حياط شنيده مي شد...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
گزارش از مادر و خواهراني که از خدا به التماس مي خواهند تنها يک بار ديگر به آنها فرصت بدهد که دخترشان را درآغوش بگيرند چه فايده اي دارد؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
خانه پر از سوال است. مادرش زني که هميشه او را آرام و سنگين و منطقي ديده بوديم چنان هوار مي کشد که فکر مي کنم فرياد چند سال حرف نگفته را در گلو دارد؟! به نام صدايمان مي کند و داد مي زند: تو تا حالا ديده اي کسي را روز روشن آن هم جمعه اعدام کنند؟ چرا فرصت ندادند حتا ببوسيمش، با او خداحافظي کنيم؟ چرا اجازه ندادند براي آخرين بار دخترم را بغل کنم؟ ما دوماه وقت داشتيم. و داد مي زند رو به ما که : مگر قرار نبود رضايت بگيريد؟ ...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههه ه ه ه ه ه هه
و پاسخي براي اين سوالها نبود. نه پيش من. که وکلايش هم جوابي نداشتند.
دلارا دارابي متهم به قتلي بود که با اقرار خودش مجرم شناخته شد و حکم قصاص دريافت کرد. روزي که مهين دارابي به قتل رسيد پدر دلارا بي آنکه سخنان دخترش را بشنود و توضيح او را بجويد، فقط از روي احساس وظيفه و اعتماد به دستگاه قضايي او را به پليس تحويل داد. دلارا که هميشه سوگلي پدرش بود و او را ستايش مي کرد، و از طرفي مي دانست که اگر قتل را به گردن نگيرد، پسري که عاشقش است به طناب سپرده مي شود، به خاطر قهر با پدر و مهر آن پسر، قتل را به گردن گرفت. اينها روايتي است که نه فقط خانواده دلارا بلکه خود او بارها گفته است. وقتي پدر بعد از چند روز به سراغ دخترش مي رود با روزه سکوت او روبرو مي شود . غافل از اينکه در همان چند روز او قتل را به گردن گرفته و بارها اقرار کرده است که خودش مرتکب قتل مهين دارابي شده است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
در ديدار با پدر او حرف نمي زند و پس از گريه پدر و وقتي که او نااميد دخترش را ترک مي کرده مي گويد: چه فرقي مي کند وقتي تو مرا دوست نداري؟ پدر مي گريد و با التماس مي گويد : تو فقط به من بگو چه شد؟ و او مي گويد : تو باور مي کني که دخترت بتواند آدم بکشد؟ تو باور مي کني که من قاتل باشم؟!... ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
و اينگونه بود که يکي از مشهورترين وکلاي رشت را براي دادگاه اول او استخدام مي کنند. وکيلي که در نخستين جلسه دادگاه موکل 17 ساله اش حاضر نمي شود در حالي که همه متهمان ديگر و اولياء دم با وکلايشان در جلسه دادگاه بوده اند. با اين وجود دادگاه تشکيل مي شود! و معلوم است که در برابر وکلاي خبره طرفين دعوا يک دختر 17 ساله چگونه مي تواند از خودش دفاع کند؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
دير آمديم
نوشتن از گزارشي که راوي آن سه سال با اميد و اطمينان آن را دنبال کرده و با آن زندگي کرده است، آسان نيست. پايان اين داستان هرگز آنگونه نشد که ما اميد داشتيم. اما بازخواني آن شايد به دختران و پسران نوجوان محکوم به اعدام از اينرو کمک کند که بدانيم ترازوي عدالت، يک ماشين مکانيزه نيست که خودبخود حق را تميز بدهد. قانون و نظارت قانوني لازم است تا بدانيم روند دادرسي هاي ما چگونه طي مي شود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
باري اگرچه گام نخست در دادگاه دلارا با نبودن وکيل اولش به نادرستي برداشته شد، اما با گرفتن وکلاي ديگري که بر پرونده لايحه دفاع قوي نوشتن و استدلال بسيار کردند در مورد اينکه دلارا با منطق عقلي نمي تواند قاتل باشد، باز هم تغييري در نتيجه حکم صادر شده در دادگاه هم ارز ديده نشد و اينبار قاضي جاويد نيا که اينک دادستان رشت نيز شده است، دلارا دارابي را محکوم به اعدام کرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
رضايت
رضايت گرفتن از صاحبان خون هم حکايت غريبي است که هي تکرار مي شود. بعد از برگزاري نمايشگاه دلارا دارابي در مهرماه سال85 در زمستان همان سال براي اولين بار براي گرفتن رضايت از صاحبان خون اقدام کرديم. نتيجه ناخوشايند آن جاي گفتن ندارد. هميشه گفته ام که شايد اگر حاشيه هايي بر پرونده دلارا نمي نشست، امروز خبرهاي بهتري براي گفتن داشتيم. کينه هاي فاميلي گاه چنان درهم گره مي خورد که بازگشودن آن کار هرکسي نيست. و اين پرونده حاشيه بسيار داشت. دعوا دعواي دو فاميل بود و ما آن وسط بيگانه بوديم. گره بايد به دست خودشان باز مي شد که نشد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
روز هفتم عيد نوروز امسال بود که شبي وکيل دلارا تماس گرفت. گفت به او گفته اند مي خواهند حکمش را اجرا کنند. يک ماهي بود که به زندان لاکان رشت منتقل شده بود. گفتم چرا؟ گفتند استيذان که دارد و خانواده هم پي گيرند. گفتم چه کنم به جز رضايت؟ ... و قرار بر همين شد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
بار آخري که اجراي حکم قطعي شد، دير بود و فرصت اندک. اما در آخرين ساعتها دو ماه وقت خريده شد. از که؟ نمي دانم! زيرا کسي که وقت مي دهد لابد آن قدر به اجراي دستورش اطمينان دارد که آن را ابلاغ و اعلام مي کند. همه رسانه ها خبر دو ماه وقت براي دلارا دارابي نقش زنداني اعلام کردند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
و ما باز دست به کار شديم. دوستي گفت نامه اي بنويس. اينبار نه خطاب به رئيس قوه قضائيه و نه به هيچ مقام ديگري. نامه اي بنويس خطاب به اولياء دم تا براي آن امضا جمع کنيم و بار ديگر براي رضايت اقدام کنيم. پذيرفتم بي چون چرا و نامه نوشته شد و بيش از پنجاه نفر از اهل فرهنگ و هنر و ادبيات اين سرزمسن پاي آن امضا گذاشتند. از شاعران و نويسندگان گرفته تا موسيقيدانان و نقاشان و سينماگران. در بخشي از اين نامه آمده بود:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
"... اگر چه بسيار سخت و جانفرساست، اما اجازه دهيد فرزندان ما بياموزند که خشونت و جنايت ، سبک و سياق و منش بزرگان نيست. اجازه دهيد ديگران از شما بياموزند که در قبال مرگ، زندگي بخشيده ايد، در ازاي محنت، مهر بخشيده ايد و در برابر خشونت، نيکي نشان داده ايد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
ما امضا کنندگان اين نامه که عمري را در راه ائتلاي فرهنگ ايران زمين سپري کرده ايم از شما درخواست کنيم که با بخشودن دلارا دارابي به او و جوانان اين خاک پرگهر ، راه نيک زيستن را نشان دهيد تا اميد ببنديم به روزي که در فرهنگ اين سرزمين شادابي و نيکي، جاي حشونت و پرخاش و جنايت را بگيرد."ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
اما اين نامه هرگز به جايي برده نشد. در فرصتي که براي جلب رضايت داده شده بود و ما سرگرم چانه زني با روشنفکران براي حمايتشان در حد يک امضا بوديم، شب جمعه در زندان رشت دلارا را به نام خواندند. به او گفته شد که ملاقاتي دارد . او گمان برد که خانواده اش و اولياء دم قرار است براي رضايت با هم توافق کنند. با اين اميد بندش را ترک کرد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
بار دوم که نامش را صدا زدند. ساعت 7 صبح بود و در اين فاصله نمي دانيم به او چه گفته شد. ساعت 7 صبح با خانواده اش تماس گرفت. روز جمعه بود و همه در خواب. اولين حرف دلارا به پدرش اين بود که مرا براي اجراي حکم مي برند. پدرش گفت: مگر مي شود؟ امروز جمعه است دخترم! نترس امکان ندارد امروز اعدامت کنند. دلارا اصرار کرد که از پاي طناب صحبت مي کند و دار ، مقابل اوست. و صداي ديگري در گوشي تلفن به پدر مي گويد: همه آنچيزي که فکر نمي کردي شدني است!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
خانواده سراسيمه تا زندان مي رود و راهشان نمي دهند به درون و اجراي حکم با رضايت دو دختر مهين دارابي که در زندان حاضر بودند صورت گرفت .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
بهت
نه در رشت و نه بعد از بازگشت به تهران و نه همين نيم ساعت پيش که خواهرش برايم صورت سفيد او را موقع شستن توصيف مي کند، از بهت در نيامده ام. از فردا دوباره تيغ منتقدان اين نوشته را نشانه مي روند که از متهم و محکوم و قاتل قهرمان نسازيد! اين گزارش ناظر بر سرگذشت هيچ قهرماني نبوده و نيست. رابطه شخصي من و دلارا و هرکس ديگري با او، و نيز هنرمند و نقاش بودنش ، عاطفي و حساس بودنش و هر صفت ديگر نه حق قانوني به او اضافه مي کند و نه کم. صحبت از قانون و حقوق قانوني متهمان و محکومان است. سوالهايي که هر گز در روند دادرسي دلارا دارابي به آن پاسخي داده نشد. سوال از حقوق محکوم به اعدامي است که بالاترين مقام قضايي به او وقت براي جلب رضايت داده است. کدام مقام قضايي مي تواند بالاتر از حکم رئيس قوه قضائيه به اجراي حکم پيش از موعد، بدون حضور وکيل، بدون اطلاع خانواده و به اين شيوه اي که پر از وهم و گمانه زني است دستور دهد؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه وقتي سخن از قانون مجازات اسلامي است، مساله وهن اسلام و حکومت ديني مطرح مي شود. آيا وهني بالاتر از اين؟ که دختر 22 ساله اي را بدون امکان خداحافظي با خانواده اش بالاي دار ببرند؟ و آيا اينگونه اجراي حکم کردن آن هم در روز غير معمول جمعه و در ساعت غير معمول جز ان است که تداعي کننده سوالهاي بي جوابي باشد که به زمزمه يا صريح بيان مي شود؟ که دلارا قرباني دعواي سياسي بين کساني شد که مخالف يا موافق اعدام کودکانند؟!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ه بهت، گريبانمان را رها نمي کند. امروز 12 ارديبهشت ، دلارا را در بهشت رضوان رشت به خاک سپردند. بدن سردش را خواهرش شست. و ما که از بهت در اييم، قرباني بعدي در راه است تا در فاصله بهت هاي ما، آنچه که فراموش شود، داشتن قانوني است که زندگي فرزندانمان را پاس بدارد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه هه ههه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ههههه ههه ه هههههه هههههه ه ههههه ه ه هه ه ههههههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه
Le martyre de Al Hallaj,peinture du XVIIe Amir Najm ol din Dehlavi_ India
__________
شیخ احمد غزالی
عشق
روح چون از عدم بوجود آمد بر سر حدّ وجود،عشق منتظر موکب روح بود
___
تا عاشق ، مست جام شراب عشق است از دایره ی عذر و عتاب بیرون است و بر وی تکلیف و مواخذات نه.ه
___
عشق به تحقیق آن بود که : صورت معشوق پیکر جان عاشق آید
___
در عشق رنج اصلی ست و راحت عاریتی.ه
___
عقول را دیده بسته اند از ادراک و ماهیت و حقیقت روح و روح صدف عشق است پس چون به صدف علم را راه نیست به جوهر مکنون که دُرّ آن صدف است ، چگونه راه بود؟ه
___
حقیقت عشق جز بر مرکب جان سوار نیاید.ه
___
عاشق کدام است و معشوق کدام این سری بزرگ است زیرا امکان دارد که اول کشش او بود، آنگاه انجامیدن این
___
گریز معشوق از عاشق برای این است که :ه وصال نه اندک کاری ست
___
اگر چه عاشق با عشق آشناست با معشوق هیچ آشنایی ندارد عاشقی همه اسیری ست و معشوقی همه امیری میان اسیر و امیر چه مناسبت است ؟ه
___
بارگاه عشق ، ایوان جان است و بارگاه جمال ، دیده عاشق و بارگاه درد ، دل عاشق نشان کمال عشق آن است که :ه معشوق بلای عاشق گردد
___
هر زمان عاشق و معشوق از یکدیگر بیگانه باشند هر چند عشق به کمال رسد، بیگانگی بیشتر بود.ه
___
از اعضای آدمی دیده را کار دیدن است، تا دیدن نباشد او بیکار بماند گوش را کار شنیدن، اگر نه او بیکار بماند همچنین هر عضوی از اعضا را کاری کار دل عاشقی ست، تا آن نباشد ، او را هیچ کاری نباشد و بیکار بماند دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند و هیچ چیز دیگر نداند آن اشک ها که به روی دیده فرستد طلایه ی طلب است تا از معشوق چه خبر ؟ه
___
عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید معشوق اما در حوصله ی عاشق کی تواند عاشق یکی موی تواند گشت از زلف معشوق اما یک موی معشوق را همگی ماوی نتواند کرد
___
ابتدای عشق چنان باشد که عاشق معشوق را برای خود بخواهد خیلی این عاشق خود است با همین معشوق دانی ؟ کمال عشق چون بتابد کمترینش آن باشد که خود را برای حضرت معشوق بخواهد و جانباز راه رضای او عشق این است. باقی همه سوداگری و هوس و علت
___
آورده اند اهلِ قیبله ی مجنون گرد آمد و به لیلائیان گفتند:ه این مرد را عشق خواهد کُشت چه زیان دارد اگر یکبار دیدارش باشد با لیلی گفتند : ما را از معنی هیچ حذری نیست اما خود او تاب دیدار لیلا ندارد مجنون را کشان کشان بیاوردند به خرگاه حضرت لیلا هنوز سایه ی آن خوب پیدا نشده بود که مجنون مجنون شد افتاد روی خاک گفتند: ما گفتیم او را طاقت دیدار نیست این است معنای خاک سر کوی او با او
گر ندهد هجر به وصلت یارم با خاک سر کوی تو کاری دارم
زیرا که از او قوت تواند خورد در هستی علم اما از حقیقت وصل قوت نتواند خورد. اوئئ در او بنَماند دانی ؟ه
___
عشق عاشق بر معشوق دیگر است و عشق معشوق بر عاشق دیگر عشق عاشق بر حقیقت است و عشق معشوق عکسِ تابش عشقِ عاشق در آینه ی دلش
___
همش آفتاب و همش فلک همش آسمان و همش زمین همه عاشق و معشوق و عشق که اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است چون اشتقاق بر خاست کار به یگانگی افتاد
__
او مُرغ خود است و آشیانه ی خود، ذات خود و صفات خود بال و پرِ خود و هوای خود و پروازِ خود صیاد خود است او! شکار خود، قبله ی خود، آینده ی خود طالب خود، مطلوب خود، اول و آخر خود سلطان خود، مردمِ خود، صمصام و نیام خود باغ خود درخت خود شاخ خود میوه خود آشیان خود و پرنده ی خود
___
قدمی هست در عشق بُلعجب که در آن قدم ، عاشق تماشای نفس خود کند زیرا که این نفس آیان و شََوَآن اسب معشوق باشد دانی ؟ه
__
گاه عشق آسمان باشد و روح زمین، تا هنگام چه بخواهد ببارد گاه عشق تخم باشد و روح زمین ، تا خود چه روید گاه عشق گوهر کانی باشد و روح کان، تا خود چه گوهری بیاورد چه کانی گاه آفتاب باشد در آسمان روح ، تا خویش چه تابد گاه شهابی در هوای روح، تا خود چه سوزد گاه زین باشد بر اسب روح ، تا خود که نشیند گاه لگامی بر دهان سرکش روح ، تا خود به چه سویی هی بزند گاه سلاسل قهر کرشمه ی معشوق باشد در بند روح ، تا کی گشاید گاه زهر ناب در کام قهر، هنگام تا خود کرا گزد و کرا کُشد
___
خیانت محبت در راهِ دوستی بر خود تکیه کردن است
___
گرفتاری عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست و حدّ عاشقان جان دادن است
__
حدبث عشق در حروف نیاید در کلمه جا نشود " عبارت" در این گفتار " اشارت" است
__
راه عاشقی همه اویی ست ، معشوقی همه تویی! زیرا که تو نمی شاید که خود را باشی که شاید معشوق را باشی عاشقی می باید تا هیچ خود را نباشی و به حکم خود نه.ه
__
معشوق خزانه ی عشق است و جمال او ذخیره ی اوست
__
قوت عشق از درون عاشق ، زهره ی عاشق است و جز در کاسه ی دل نخورد چون تمام بخورد صبر پیدا شود اما تا تمام نخورد، راه صبر بر عاشق بر بسته است و این نیز از عحایب خواص عشق است
___
در ابتدا بانگ و خروش و زاری بود که هنوز عشق همه ی ولایت را نگرفته چون به کار کمال رسد و ولایت بگیرد، حدیث در باقی افتد و زاری به نظاره و نزاری بدل گردد که آلودگی به پالودگی بدل افتاده است
__
عشق مردم خوار است او مردمی را بخورد و هیچ باقی نگذارد
___
عاشق در میانه، بنده ی عاجز و اسیر عشق است و عشق سلطان است و توانگر اگر چه عاشق با عشق آشناست با معشوق هیچ آشنایی ندارد
__
حقیقت عشق چون پیدا شود عاشق قوت معشوق آید نه معشوق قوت عاشق زیرا که عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید اما معشوق در حوصله ی عاشق نگنجد
__
خود را به خود بودن دیگر است و خود را به معشوق خود بودن دیگر خود را به خود بودن خالی ، بدایت عشق است
__
وصال معشوق ، قوت آگاهی خوردن است از نقد جان خود، نه یافتن اما حقیقت وصال خود اتحاد است و این نقطه از علم متواری اما چون عشق به کمال رسد قوت هم از خود خورد ، از بیرون کاری ندارد