Saturday, January 26, 2008

Ali Reza Seifoddini

__________





علی رضا سیف الدینی
_____

Born on the 26th of January 1968, -Ali Reza Seifoddini, Iranian Poet and Wrıter


_________

Tuesday, January 1, 2008

Yashar Ahad Saremi

___________


HELOISA GREGORI Breviário 1995 brasil
____________

یاشار احد صارمی


ثبت مي شويم با همين قاف و واو و ميم

برای علیرضا طبیب زاده



می‌گویم علیرضا، دمت گرم باران را بلاخره راضی کردی به من هم یاد بدهد ...ه
دستم بدوی بود باران چقدر خندید از دستم
دلم کفشش را کند و پرید تویِ
آدمیِ طرف های زنِ اینجا
ه ه ه خیس و تاریک است و امان از دستِ این دستِ
می گویم بلاخره یواش کمی از بالَش را
ه ه ه کمی ه ه ه یعنی این طوری و یواش ه ه ه خیلی زیبا وُ ه ه ه تحریر هم داشت باور کن ه ه ه بوی گل سرخ وُه ه ه اتاق که آرام شد ه ه ه آرام ازتوویِ صورتی بیرون آمد و نشستیم و درخشیدیم

می‌گویی خواهش می‌کنم

می‌گویم ممنون که گلویت را در اختیار این چند چکاوک گذاشتی شاعر
همه اش همین چند لحظه ی محض بود
محض و می گساری با نایِ تووی این
باور کن توویِ این
همین!ه
خودش هم می دانست
آمده بودیم این اتاق تا لبی به تاریکی بزنیم

می‌گویی قابل نداشت

می‌گویم این حافظ هم خیلی هوای مرا دارد
نشسته بود آنجا کنارِ یکی از آنها
ه ه ه شرابش در سرِ کاووس می جوشید
آنها تکرار می کردند و آنجا حواسش نبود
آنجا اصلا تعلقی به آنجا نداشت

می‌گویی خوشا تبریز و هوای یکی یکی‌اش در یا .... م
و ‌خنده‌ات از شیشه می‌ریزد روی میز
ه ه ه اینجا ه ه ه و این بیتوته ی وحشی و گستاخ ه ه ه دنبال ساق پایی در نگو!م
در این هیس هم چقدر نگاه خیس می خواند نه ؟م

می گویی خوشا شیرجه در کوزه ی چهل روزه
خوشا با و
این صنوبر هم تا گفتگوی ما را می شنود
در گوکه ‌شین‌اش خیلی شبیه ملاقات به زبان نیامده است یواش می‌گوید
خوشا شهر فرشته‌ها و الواطی با این دو خلِ خیلی دیر!
ه

می گویم در استانبول به باد می گویند روزگار و روزگارِ عجیب و این صدایِ باد
می گویی یا ،آیا من وجود دارم حالا ؟ه




__________


Ali Reza TabibZadeh

__________

ROMAN OPALKA
____________

علیرضا طبیب زاده

بونزای

برای یاشار احد صارمی

انگار انتهای یک "شین" ایستاده ام
و می خواهم دهان به دهان
شاد شوم "الف" را
اما تا یک " کلاغ ... پر " ه
فرصت می خواهم هنوز
تا بدانم
کاغذ ها بیهوده خط خطی نمی شوند
و " دال " ته آن نشسته
از پشت شانه های این " بچه ی سه چشم" م
دنیا مجروح مجروح نیست
دنیا "بونزای" زیبایی ست
نوک آن قله ی لیز سفید
وقتی تمام شب را
پای پیاده به شکار حس می روی
و سرت را می زنی به ضربان قلب یک "هایکو" ی روستایی
می دانم که آمده ای.ه
کافی نیست؟ه
حالا هم تا ایستگاه بعد
دستکش هایم را بپوش ،ه
که هیچ چیز اتفاقی نیست
و برای آنکه بخندی
همه چیزآماده . م


___________

Saghi Ghahraman

___________



ساقي قهرمان
_______________


از مزخرفات لایق عشق

آدم است عشق
گاهی دلش می گیرد
گاهی از ته دل می زند زیر خنده
ما را می رنجاند
گاهی آغوش وا می کند..و

دست هایش را روی گونه هامان می چسباند
یا بر می دارد روی پستان هامان می گذارد و ما عشق می کنیم

گاهی عرق می نشیند روی پیشانی دلش
می خواهد، توی چشمۀ خنکی، که ما باشیم، غوطه ور شود

گاهی
می خواهد از خنکای چشمه که بیرون زد
یکی مثل آفتاب
نه مثل ما که مثل چشمه ایم
بر شانه هاش بتابد

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود
می خواهد خودش را بغل کند

اما
ما
دست هایش را می گیریم
دور گردن خود حلقه می کنیم


____________________



Azita Ghahreman

___________


Alexander Rodchenko Girl With Leica c.1934
________________

آزیتا قهرمان



تیک تاک



شکمت را ه ه ه باز کن
زخم دنده ها را هوا بده
بیابان را بگردان
ه ه بِکِش
هر چه گفته ای پس بگیر
بردار تکه هایی که از من افتاده ای

به خودت تف بینداز
به نیمرخ کلاغ روی دیوار

در گلوی چیزها خودکشی کن
بکُش مرا
با صدایی از دارکوب بالا تر
بکِش به آهستکی ی مورچه روی تن
و تق تق پاشنه ها

این پله ی چندم است؟
ه
این مرد ه ه ه چرا تمام نمی شود ؟ه
هر ثانیه رگ بزن
بمیر و بلندم کن دوباره
بدو
به سمت شن هایی که دوستشان داری
به سمت آونگ شاخه ها
و دهانت را بمال
به
ه ه ه خالکوبی ی عقاب سیاه
و انگور های درشت بنفش
به نخ سبزی که پیچیده ای
دور خدا که نریزد
و کمی خودت را به خواب بزن
لااقل امشب را فقط
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه با من نیا ...ه

____________

Hooman Nozhat

___________


هومن نزهت
_____________

باکی گئجه‌لری



...

باكي نين آغشاملار قانلي گؤنشي
يارالي قوشلارين اوچوش عطشي
بو چيركين هاوانين سينمده لشي

باكي نين ياسيندان خبر وريرلر
اؤره يي سيخيرلار، كدر وريرلر

باكي نين زيروه سينده بايقوش اوخويور
كؤلك ده آغاجــــين پالتــارين ســــــويور
گؤزلـــــريم باخديقجا باكـــي دان دويور

دومانلي تــــبريزه اوخشايير باكي
سون نفس لري ايله ياشايير باكي

ساغيمدا، سولومدا، اوجا ديواردي
گؤيلرده بولوت لار قارا حيصـاردي
هر گئجه قـبــــيري يادا ســــالاردي

يادينا سالان يوخ كئچن ايلــــلري
باغرينا باسان يوخ قيزيل گؤللري

اولدوز سيز گئجه نين صاباحي يامان
آمان قارانليقــــــــدان، گئجه دن آمان
يارپاقـــلار اؤستؤنده شه يئرينه قان، ن

اوتـنده بو گئجه گوره ر سن سحــــر
صاباح كي گؤنؤمؤز بو گؤنده ن بتر ..... ن



باكي - 2000

______

Yadegari

________


سهراب رحیمی - آزیتا قهرمان

__________


Azita Ghahreman, Sohrab Rahimi


__________


Paul Whiteman & Orchestra - Song of India (circ. 1928)


___

Mansour Khaksar

______________


Kandinsky on his deathbed 1944
_______________

منصور خاکسار



با دهان مرگ


مثل تلویزیونی که
مدارش را کج و کوله بسته اند
ساعت به ساعت
و جابجا پخش می شود
و ذهنم را بیشتر پریشان می کند
پاره اسکلتی منحصر به ستون فقرات
با دهان مرگ
و سنگ تابوتی همقواره ی من

چه وزنه ای
ه ه ه ه ه از دنده ی چپم آویزان کرده اند که
حتا مویرگ زیرین عضله ی پشت پایم
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه درد می کند
هر چه را که از سقف عینکم می گذرد
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سایه می زنم
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه نقطه به نقطه
و منتظرم
تا آن سنگ فرود آید.ه
یا این پاره نوری که
از خلال توری پشت در
چارمین صبح دوشنبه ی دیگر را
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه از من پنهان می کند





__


J.S. Bach - Goldberg Variations; BWV 988/Variation 25 a 2 Clav. Adagio; Glenn Gould, piano


_____

ALI REZA SEYFEDDINI

_________

Ana Hatherly
Poema da série O Escritor
___


علیرضا سیف الدینی

خوابشار




ببخشيد اگرحرف نمي زنم نمي توانم خون ندارم
من كه هرگزنبوده ام حالا پيرشده ام
حتي دختري كه هرگزنداشتم بابا بگويد حالا بزرگ شده ست
نه آن غائله را ديده نه اين حفره هارا
هرچه اوبزرگ مي شود زنم كه هرگزنداشتمش مي خندد من نمي توانم خون ندارم
مجبورم هرروز ليواني ازخونم را پاي درخت پرچمي بريزم تا سبزبماند
ببخشيد الان نمي توانم ادامه ي اين ... درمي زنند
بازهم ببخشيد برم گرداندند
هيچ مالياتي مثل ماليات من آقاي من كه شماباشيد شرشرنمي كند
حالا اين اتاقم با مستراح هزارسال نوري فاصله دارد چه كنم
هرروزهمين بساط ست سال هاست
سال هاست كه مرا توي اين حفره ها مي شاشند
من صداي شرشر مي دهم خنده دارست اما من نمي توانم گفتم كه
تازه با اين وضع به من مي گويند دوش نگير بوبگير
من كجا رفتم كه اين جا آمدم؟ نمي دانم ببخشيد
آهان گويا رفتم فحشي را كه دوستم برايم نوشته بود نوش جان كنم
مي خواهد ازمن بالاي تپه فرياد بزنم تازنده شود گفتم كه
آن قدرازاوكمك خواستم وجوابم ندادكه ازخودم بدم آمد
نمي داند تمام روزسيگارمي كشم تا پشت دودش مرانبينند كه نيستم
من كه هرگز نبوده ام حالا پيرشده ام ببخشيد اگرحرف مي زنم
هرسپيده دم ها ها هرسپيده ام مي روم پاي تپه مي نشينم ها ها شوخي كردم
ازاتاق بيرون نمي بردم استفراق
ازشبي كه بالاي تپه ازآن بالا چشم درچشم شهردوختم كه خوني بود نمي گويم
دوتغارچرخان خون كه لبريزمي شود تازه مي فهمم كه نيستم
آينه نمي خواهم خودم را درآن ببينم
كجاي خودم را كجا ببينم كه هركجا كه مي ايستم حفره اي بازمي شود شرّاشر
بازهم ببخشيدم اگرنيستم
هروقت آمديد سنگ كوچكي به درسنگي ام بزنيد
اما نخواهيد كه بيايم نمي توانم خون ندارم

___

Ziba Karbassi

_____________


Lois Greenfield Maria Benitez Teatro Flamenco 1980
_____________________________

زیباهو کرباسی




فلامینکومی داند!ه





کبودی سینه ام را بمالد و بگوید جای پای آفتاب است این لکّه ی درشت
نمی ماند
تبِ فنجان ِقهوه ام را بشوید ولبخندی پاره کند میان شعرهام
لباس های زیر و جورابهای شسته ویک جفت بال
در چمدان ِنیم بسته
پول هایش را با دست های لرزان از لای سینه
ه در کیف ِپول صورتی ام جای دهد
نیم بوسه ای بر سرانگشتانم و به سلامت
ه ه اینهمه عاشق ندیده بودَمت ههرگز! برو
پیر شوید به پای هم

فلامینکو می داند در رقصی که این بار چرخیده ام سینه ام تمام است
تمام دل افتاده ام
با تمام ِخود آمده ام این پنجره پرده نمی خواهد بچرخ
ه ه ه تا بچرخیم
نفس هات هنوز می تپند بر پوستم که مالیدی لب
ه ه ه لبالب پُریم از هم ه ه ه بپیچ تا بپیچیم ه ه ه در پرده های سرخ و سیاهی که روزی دامن ِپُرتاب و تبِ من ه ه ه می شوند تا در چین چین ِ پُرپیچ و خمش گم شویم

در هیچ گوشه ی این جنده خانه ی بزرگ زمین
زمین ِنمور ِاین همه پاییزکه هیچ پایی در آن نبسته پا نمی شود
برای برهنگی ِمن آیا پایی نبود
در میان ِاین همه ایستاده به صف، با موهای آتشگرفته ی سرخ و طلا
و قهوه سوخته
نه
ه ه ه من یکی هرگز درخت نمی شوم
پای غریبِ جاده ای شده ام که از سراسر ِمن می گذرد
سر انگشتی می خواستید و من دستهایم را قایقی کرده ام
چند ستاره تا کهکشان ِشما باید فرو غلطید
شما که مرتّب در حواشی ِساحلی غریب لَم می دهید و از آغاز با غریبه ها
می لولید و چمباتمه می نشینید وهی از دور فوت فوت در آفتاب می کنید
تا سطرهای جنایتکاربیرون نپریده از لب هام
این شعر بیهوده را خاموش کن
این شعله تا آفتاب قد دارد
خاموش کن می توانی اگر
ه ه ه این هم آب
شعرم پیاده از این حرف هاست سوار کار
من با ما موافق نبود
فاصله بین ِلبهای ما مرگ بود که مثل ِکاما
ما را هورت می کشید بالا
چه درد ِخوشی دارد لب های دوخته وقتی سطرهای جانی تب می کنند زیر ِلب هام
می روم تا دوباره گریه پاره کنم میان ِخوابهات
کو مادرم
کو مادرم
. ه



___________