Saturday, March 1, 2008

Azita Ghahreman

______________


One Act Gail Tarantino
__________________

آزیتا قهرمان


اما اگر ببيني





اما اگر ببيني زير موهاي كوتاهم
موهاي بلندم را تا زانو
چيده چيده و قيچي
و زير آن با چادر سياه وناخن گلي

خوني دويده تا قوزك پايم
آنجا درختي ايستاده ام
بالاي آن درخت
پرنده اي كه مي لرزم در پرهاي خودم خيس
برهنه ببيني مرا اگر
پري آبي سبك بر سينه ام
و سنگ بر گلو


روي زانوانم خوابيده ام در سنگيني سايه ها
آسمان وارونه اي با پره هاي سبز
شليك گلوله هاي آفتاب روي پيشاني
و نورهاي بريده خط خط
كه مي پيچد به دور خاك


آبي كه مي روم
در مشتها جمع كرده ام مرا
قطره قطره در اين دويدن به سوي تو مي ريزم
و صورت هاي زمين گم مي شود و پيدا
حيواني كه مي كند ريشه هاي باران
به كلمات تو مي كوبد
صداي دريا را


بازواني دراز از گوا تا گوتبرگ
روي خراش ها مي گذارد تارتار ته نفس ها
نگاهت را كه غرق مي شوم
و گودي هاي روح را نشان تو مي دهم در باد
خط ها و نقطه ها جمله هاي تن كه نا تمام
ترسيده از هجوم عشق ات
مي سوزند
مرا اگر ببيني برهنه با كشتزار و كلاغ
و خستگي ، نمي توانم و نمي دانم برو
ندارم و بخوابم و نمي خواهم بيا
با هزار و يكشب و تاريخ جنون و يوحنا
با صرف فعل ماضي بودن
مستفبل منبت ها در اصفهان
عودهاي كلكته ، مناره هاي آبي و گنبد طلا
با صبح هايي كه ابرها چروك و قهوه سرد
با تلفن هاي مرده كاغذهاي باطله
با باد رفته ام فراموشم
و زيبايي را تف كرده ام
از بلاهت ترديد بيزار ، عاشق ديوانگي


حالا يكي محكم بگيردم
بر لبه اين ني ، ناي بلند سرد
كه پرتاپ مي شوم تا نيفتاده باشم
محكم بگيرد مرا تا بيفتم
بالا بياورم لخته هاي خودم را
از مرده هاي من خالي شوم
از قطارهايي كه هرگز نمي رسند
و خانه خانه كشتي هاي گمشده
و روياهايي از شن در اين ساعت هيولايي


پس كوتاه مرا در خودت خلاصه
زيبا بخوان
نيمرخ ديو را نترس از نپوشيدن
در پيچكي كه شد پلكاني از تن
تاريكي ظريف پرده هاي پروانه
سمت برهنگي اينجا
بيايي اگر تا اتاق هايي كه نديده ام بي تو


منتظرت بوديم
با كليدها ، گل هاي خشكيده و روبان هاي زرد
با دبورا، تامار، روت
فيزيا و سودابه ....
ه
جريره و استر
از مرگ كمي از صورتم را پوشاندم
گاهي پاهايش را
شكم شان ، لب هايتان ، پستان هايمان ...
ه
و هميشه نبود كمي بيشتر از آنچه بايد ، ما
و تب
در وسعتي كه ماه تيغ برنده اي بر آب
و تنهايي گودال گودال كشيد
در آسمانم شبت را
تا بيابا ن ما را در شعله ها باز مي شود
و پرنده هايي كه خوابيده بر شانه ات سرم
بيا نترس از انگشت هاي بريده ای كه آورده ام
تا بچسباني مرا به دستانم
تا از تو شروع شوم خواهم رفت را ه ه ه دوباره



___________

ALI REZA SEYFEDDINI

______________



Early Luristan Bronze Cheekpiece, 1st millennium B.C.
________________

علیرضا سیف الدینی


قورق


روزی که آفتابت نباشد تابت نباشد رؤیت خاکستری که می باردبرچشم ها
شبی که ماهت نباشد راهت نباشد به مشتی هوا
من می شوی

من ازروزگذشتم
که صدای خنده ی روباه ازآن سیاه می بارید
وازشب
که ماهش ازحنجره ی گرگ می تابید
عطش تمام شد؟ م
حرام شد؟ م
نه آسمان؟م
نه خاک؟م
چه باک
!


________________________

Hashem Maghsudi

__________


Northwest Iranian Pottery Horse Ryton ca. 12th - 8th c. B.C
____________


يک شنبه ۹ ژوئن
1993

نا مه ي هاشم مقصودي براي من و ارزيابي همان شراب


سلام احد چقدر جهان و هر چه در آن است خنده دار است . خنده آخرين حرف و آخرين حكمت انساني بر روي كره ي زمين است . خنده اي فيلسوفانه پس از از هزاران سال تراژدي و جدي بودن ، چقدر دلچسب است و دلچسب بودن هم چقدر خنده دار است .اين فيلسوفان چه مي گويند ؟ اين دانشمندان چه مي خواهند و اين هنرمندان چه مي جويند ؟ مگر چيزي گم شده است ؟ مگر منقار اردك شكل پوزه ي گاو شده اشت ؟ اين پل ريكور چقدر خنده دار است ؟ تاركوفسكي چقدر مضحك سخن مي گويد ؟ اين نيچه ي مريض چقدر مسايل را جدي مي گيرد ! احد ، دوباره وحي از شرق مي رسد و اين بار نيز اين منم زرتشت ارابه ران خورشيدها .. ها ... ها ... ها ..ها ... هاي بخند و خنديدن را تجربه كن و خنده را بفهم كه سرنوشت خنده دار جهان وابسته به جدي نگرفتن آن است . ما خشت هاي گلي را درون آب چيده ايم تا خشك شوند و عينكي روشنفكرانه به چشم زده ايم و در باره ي ساختار آب و خاك تدريس مي كنيم . چقدر خنده دار است تفكر يك فيلسوف در باره ي جبر و تفحص يك دانشمند فيزيك نظري در باره ساختار كهكشانها . خنديدن جواب همه ي معماهاست و گريستن آغاز تفكر است . كسي كه زياد مي خندد لاجرم زياد مي فهمد و كسي كه مي خواهد بخنداند معلمي بزرگ است و افكار و انديشه هاي بزرگ در قالب طنز و خنده قابل فهم ترند . چون خنده ذات انديشه بر روي جهاني است كه آُ نوشند و اچ. تو. اُ تنفس مي كنند و كليريد سديم را مي خورند .. ها .هاها .. ها .. ها ها ... هاي .. نامه نوشتن من چقدر خنده دار است . آمريكا رفتن تو ، صاحب زن و بجه شدن تو چقدر خنده دار است . اگر حالا حكم اعدام مرا به دستي به دهند فكر مي كنم نخستين عكس العمل من خنده باشد ... مردن چيست ؟ آيا غير از نوعي تغير لباس است ؟ زن و بجه دار شدن و براي بچه ها قاقا خريدن و براي زن مانتو و يا دامن گرفتن ، براي كوفته درست كردن گوشت گرفتن ... زندگي يعني همين و انديشيدن به الان و گذشته و آينده ي او و آسمان باز آبي است و دب اكبر به شكل ملاقه ايست و من بيني ام بزرگ است و تو چشم هايت نافذند و گنجشك دانه مي خورد . كسي داستان و يا رماني مي نويسد و مي گويد مي خواهم انسان را بيان كنم با درد و رنج هايش و مي خواهم به عنصر وجودي انديشه اش پي ببرم . جانا بالا باس دووارا ! زرت ! كه چقدر بي مايه است و از خنده چيزي نمي داند . همسايه ي تازه نامزد ما با هم به شمال رفته بودند . در راه برگشت تصادف مي كنند و هر دو مي ميرند و حتي در عين تصادف سر از تن زن جدا مي شود و من چقدر به اين موضوع خنديدم . بي رحم بودن يا با رحم بودن ، شفقت كردن و تمامي اين مسايل اخلاقي چقدر خنده دارند و اين انديشه هاي خطرناك من كه نوع جديدي از آنارشيسم است خنده دارند . خنديدن پس از سالها تفكر و تامل جدي در مسايلي كه انسان هزاران سال است كه در گير آنهاست ، از شعوري سترگ و بزرگ خبر مي دهد كه فقط انسان هاي پر مايه از آنها بهره اي دارند . كساني هم بوده اند كه پس از خنديدن خود را مي كشند كه اين نيز مسخره ترين خبري است كه مي تواند به دوستي برسد .اگر مي خواهي پيشرفت كني نصايح ماكياولي را به كار بگير و هميشه پوزخند بزن . ماكياولي تنها فيلسوف پراگماتيستي است كه همه از آن مي گريزند اما به آن عمل مي كنند . ولي با تمام اين حرف ها و اين فلسفه ي خنده دار خنده مفهومي بزرگتر و زيباتر نيز وجود دارد كه فقط در كوهستان هاي شرق مي توان به آن دست يافت و در جامعه آنرا به كار گرفت . ( كوهستان ها و صحراي زرد رنگ منبع وحي دروني است . ) و آن نيكي و گذشت است و درك تمام انسان هايي كه تو را درك نمي كنند . كه اين تفكر و سعي در عمل كردن به آن ، احياگر نوعي لذت دروني و معنوي است و با هيچ چيز ديگر قابل قياس نيست . انسان بايد خود لذت خويش را بر گزيند و نسبت به انديشه ي خويش از آن بهره مند شود .غرب مي گويد : آنگونه باش كه هستي ! و شرق مي گويد : آنگونه باش كه لايق آني . تفكر غربي مي گويد تو آزادي تا زماني كه آزادي ديگران را محدود نكني . اما تفكر شرقي مي گويد : تو آزادي تا زماني كه خود را در زنجير نكني . قانونمندي غرب و تربيت شرق چه معجون مقدسي است . من تربيت شرق را مي پذيرم و ار نظر جزايي فكر مي كنم نوع غربي آن انساني تر باشد .احد برايم نامه بنويس و بخند . تو لايق پيشرفتي . روح شرقي خود را فراموش نكن . گريه نكن . بخند . كه همه چيز به يكبار خنديدنش مي ارزد . به گونر خاتون و باتوخان سلام برسان و ببوسشان و بخندانشان .خداحافظ!... ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه هه و

______________

Hooman Nozhat

______________


Abre (1968) Augusto de Campos
_____________

هومن نزهت

امشب داشتم با سارا درويش صحبت می کردم خواست که جمله ای برايش بنويسم.اين چند سطر يادگار از سال ۶۹را به درخواست او در خانه می گذارم

ديوار

انروز صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم چهارطرفمان را ديوار كشيده اند وچقدر هم بلند.هرچه زور زديم بفهميم چطور مي شود شبانه آمد و چهل -پنجاه رديف آجر چيد وديوار را تا آسمان خدا بالا برد وما هم خبردار نشويم،عقلمان به جايي نرسيد؛اين بود كه همانطور نشستيم و به در آهني بزرگي كه روبرويمان وسط ديوار بود- و نمي دانم چرا تا آن لحظه نديده بودمش - خيره شديم. بالاخره در را مي سازند كه لابد بازش كنند يك زماني. خوبيش اين بود كه لااقل سقف نداشتيم و مي توانستيم آسمان را نگاه كنيم.اگر هوا مه آلود باشد آنوقت ابرها به اينجا هم مي آيند و ما مي توانيم بي اندازه شاد باشيم كه با بيرون ارتباط داريم.اين كلمه «بيرون» را همين چند دقيقه پيش ياد گرفتم. يكي مي گفت بيرون جاييست كه اينجا نيست؛ يعنی هر جا كه آنور ديوارهاست.صداي باز شدن قفل وچرخش سنگين در آهني به پاشنه،همه مان را به خود آورد.چند نفر كت و شلواری با يقه هاي تا آخر بسته آمدند تو.يكي كه مسن تر بود جلوترآمد و گفت:«روز بخير آقايان!شما بايد شاد باشيد كه مابه ديدنتون اومديم .شما بايد فعال و سرزنده باشيد. نبايدهمين طور عاطل و باطل بشينيد. بايدكار كنيد...» وما چيزي نمی فهميديم؛ چكار كنيم، با چه كار كنيم. «شما بايد ما رو دوست داشته باشيد.ما هر روز به شما سر مي زنيم؛ اما اگه واقعا دوستمون داشته باشيد.بايد از همين امروز شروع كنيد به كندن كف اينجا.خاكش رو هم بريزيد پاي ديوارها.هرچه بيشتر بهتر.»بعد اشاره كرد به آدمهايي كه پشت در بودند و آنها هم كلي بيل و كلنگ اوردند وريختند جلوي ما و بعد همگي رفتند.صداي قفل در كه آمد ما باز هم تنها شديم و همانطور كه نشسته بوديم ذل زديم به بيل و كلنگ ها و شروع كرديم به دوست داشتن آن آدمها. كار سختي بود ولي بايد سعي مي كرديم؛آخر آنها تنهاكساني بودند كه ما مي شناختيم.احساس عجيبي داشتيم؛ مثل روز اول كه آمدند واين چادر ها را اينجا علم كردند كه زيرشان بخوابيم.(قبل از آن را اصلا بياد ندارم ) تا آمديم شروع كنيم بكار ديگر شب شده بود.از آن روز به بعدسخت كار مي كرديم و هر بار كه آن ادمها مي آمدند ما بهشان مي گفتيم كه دوستشان داريم و آنها فردايش هم مي آمدند. وسط كار يكي از ما آهسته همه مان را را صدا كرد كنار ديوار پشت چادرها؛ و اين اولين باربودكه يكي از ما حرف زد.همه جمع شديم پاي ديوار پشت چادرها.به تقليد از كسي كه صدايمان كرده بود آنجا،گوشمان را به ديوار خوابانديم.صدا مي آمد.صداي ضربه.از آنطرف ديوار؛ از بيرون! مثل ضربه كلنگي كه به ديوار بخورد.احساسی آميخته به ترس و شوق فرايمان گرفته بود. يكي از ما با دسته كلنگ سه ضربه به ديوار زد. لحظه ای صدا قطع شد و بعد صداي سه ضربه هم از آن طرف ديوار آمد.با ناباوري چند بار اين كاررا تكرار كرديم و هر بار هم جوابش را دادند.تصميم گرفتيم روزها كف آنجا را بكنيم و هر وقت آن آدم ها مي آيند به آنها بگوييم كه دوستشان داريم تا باز هم بيايند و شبها ديوارپشتی را كه به بيرون راه داشت و صدا از پشتش مي آمد وچه ديوار ضخيمی. و اين اولين تصميم ما بود كه بياد می آورم. در يك شب مه آلود كه مشغول كندن ديوار بوديم ناگهان صداي آنطرف واضح تر و بلندتر شد؛ مثل اينكه در چند قدمي مان باشند.با بهت و شادي و با هر چه در توان داشتيم شروع كرديم به كندن ديوار.صداي آن سوی ديوار هر لحظه نزديكتر و نزديكتر مي شد تا جايی كه می شد صدای نفس هاشان را هم حس كرد.يك لحظه دست از كار كشيديم.از آنطرف نوك كلنگی با آخرين آجر مه را شكافت و ناگهان ما جمع آن طرف ديوار را ديديم.صدا از هيچكس درنمي آمد.آنقدر ساكت كه صداي قورت دادن اب دهان تك تكمان را می شد شنيد.يكی از آنها جلو دويد و فرياد زد « بالاخره موفق شديم.به بيرون رسيديم ...» و ما خشكمان زد.آنها هم فهميده بودند.عقب عقب رفتند وما هم برگشتيم جلوي چادرهامان.هوا مه غليظي داشت و ابرها لابلاي چادرهای ما مي خزيدند.نشستيم وبه اسمان كه هيچش پيدا نبود خيره شديم. تصميم گرفتيم از فردا فقط كف آنجا را بكنيم؛ فقط كف را. و بعد خوابيديم . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه هه و


_________________

____

Sheida Mohammadi

____________


Antero de Alda Portugal Poema de guarda chuva aberto
ــــــــــــــــــــ


شیدا محمدی


گئتمه‌سی گونشین اگری و ایراق

گِئچ‌دیر دای
آچماسی دوگمه‌لرینین آرتیق
ماوی بارماق‌لاریمین گولمه‌سی باغریندا
و آچارین دولاشماسی بوغازیمدا
و گَل گَل گَل هارایی
لئمون‌لار لا آلمالارین آراسیندا گل‌مه‌لری
کولگن نه اگری نه ایراق گدیر گولگه‌مدن ایندی گولوم

مور کوینگیمی ندن اوپوشون دای لکه‌لن‌دیر میر؟
م
و تنینین نارینجلاری ندن ممه‌لریمین سورماغایندان شیشمیر ؟
م
آه سسین آرتیق
قالچالاریمین قورباغالارینی قورو قورو قورو قورلداتمیر ...
م

ایندی
سسین موراریرکن
گوزلریمده سیگارانی سوندورورسن
و ساعاتین یاری یوزو
ساچلاریمین بوُزلوغوندا یوخونور یوخلییر.
م

_______

رفتنِ اریبِ آفتاب




دیگر دیر است
برای باز کردن دکمه هایت
و خنده انگشتان آبی ا
م بر سینه تو
و چرخیدن قفل
ه ه ه در حنجره ی من
و هلا هلا هلا
در آمدن میان لیمو و سیب ها
و سایه ات که
اریب می رود از سایه من.
ه



چرا دیگر بوسه ات بر پیراهن بنفشم لک نمی اندازد؟
ه
و نارنجی های تنت ازمکیدن پستان هایم
باد نمی کند ؟
ه
دیگر صدایت
قورباغه ها را در ران هایم غو غو غو غوک نمی...
ه


حالا هر وقت
صدایت کبود شود
سیگارت را در چشمان من خاموش می کنی
و نیم دایره ساعت
در خاکستر موهایم
به خواب می رود.ه





جولای 2006 ه


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



دیشب در نشست دفترهای شنبه کنار داستان و شعر خوانی مراسم کوچک تولدی هم بود برای شاعر جوان ایرانی شیدا محمدی. در حضور گرم شانه‌های آذر و مهربانی‌ خیلی سرخ رنگ ژیلا خانوم کاشف. کیک هم خوشمزه بود و من هم کمی بیمار. من چون نمی‌دانستم نتوانستم هدیه‌ای برای تولد بگیرم. ولی این ترجمه را برای شیدا خانوم شما به حساب هدیه بگذارید. شیدا جان تولدت خیلی مبارک و مثل شمعها در سرخی و شادابی! ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه هه م


____

Roshanak Bigonah

___________




روشنک بيگناه

______________

شعر شماره ۳۲



ميان شب و آب قيرگون
داستان به پايان می رسد
صداها
رنگ می بازند
باز نمی گردی
ديگر باز نمی گردی
ميان تو و دريا
ارتفاع عميقی ست
کبوتر دستانت
بر ميله های سپيد چنگ می زنند
تا آبی شدن جهان
تا جزيره های کوچک
تا شنيدن آواز مبهم باد
در ميان کاج های سبز
گوش می سپاری و
چنگ می زنی .م


Aug 1998

HOLDEN - MA-USA

________________________________

Mansour Khaksar

_________________


منصور خاکسار
_____________



نقطه نوری کوتاه


همسو با خود روی ام
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه می پرد
پرنده ای که بال و پری آزاد می زند
دور از من
ه ه ه که در سایه ی او
ه ه ه خود را رها کرده ام

تنهایم!
ه
دوگامی زودتر از روز
و در پوششی از پائیز
با پرنده ای که در پروازش
هوای آزادی پیدا کرده ام

تصادف پروازی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه در نگاه
و مرگِ برگ برگ درختانی
که از هر دو سویم می ریزد

نقطه نوری کوتاه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه از پَر
از فاصله ی آزادی
در آینه ی آبی
و خاکی که از خواب مرگ
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بر نمی خیزد.ه








__

Fariba Sedighim

_________



Sinografia XX _ Clemente Padin

___________

فریبا صدیقیم



در آهنی
قژقژی بلند و زنگ زده
در گوش های من

نگهبان احساسم را با نگاه می گردد
جیبم را می تکانم از سبزه و کوه
گوش هایم را از گوشواره
موهایم را از شراب
رمز ورود! م

خورشید شکلاتی کهنه است وسط آسمان
حیاط پر است از شماره های سرگردان
شماره های خالکوبی شده
سکوت صدای جیغ می دهد

برای ورودم موسیقی زنجیرها
ترانه ی فاک یو فاک یو

امروز روز تولد من است
بوی شیر می دهد دهانم
بوی تمشک
بوی هم آغوشی
هوس پیراهن ارغوانیم روی تخت
بازوهای خالکوبی مرد اما، هیچ شباهتی به بازوهای معشوقم ندارد

م"هند کاف !" م
اینجا جای امنی نیست
این را از لب های گوشتالود مرد می فهمم
وقتی سوزن نگاهش در بدنم فرو می رود

م"سرت را نچرخان!" م
نگاه می کنم به مرد که با عکس روی دیوار عشقبازی می کند
اینجا هیچ شباهتی به ملافه ی آبی تختخوابم ندارد

م"خیال بباف!" م
چشم بسته غلت می زنم در آب های سانتا باربارا
وقتی دست های مرد به سلول می کوبد
وقتی صدای مرد گرد می شود: گو تو هل

دکمه های سفیدم را می بندم
تا گردی چشم هایش
نلغزد بر بلندی های اندامم
تا سراغ معشوقش را از من نگیرد


م "آی ام یور سونوگرافر" م
صوت سرازیر می کنم توی حفره های قلبش
می پرسد
می گویم اکو;م
انعکاس پاره پاره ی صدا
تعداد عاشق شدن هایش را می پرسد
تعداد قطره های کنار چشمش را از او می پرسم
تعداد سال های بی آغوش
سالهای بی غلت زدن در ملافه ی سفیدش را
خواب می رود روی لالایی صدای من

دلم هوای قهوه ی گرم کرده است
هوای ارغوانی بدنم روی تخت
هوای اتاق کوچکم
مزه ی شیر
مزه ی لبهای معشوقم

اینجا جای امنی نیست
سوزن خورشید پوست تنم را کوک می زند
نگهبان، مردی زنگ زده کنار در
در، قژ قژی بی گوشواره

سکوت، زخمی روی لاله های گوشم
م"کجا می روی دوست من؟ م
دنیا جای امنی نیست
رمز خروج فراموشی است

____________________

Abbas Saffari

____________


عباس صفاری
___________

حکايت ما



و چون وحشت آدم هيچ کم نمی شد و با کس انس نمی گرفت ، هم از نفس او حوا را بيافريد و در کنار او نهاد ، تا با جنس خويش انس گيرد . م
م " ‌و جعل منها زوجها ليسکن اليها "م






انگار همين ديروز بود كه پروردگار
ناگهان با يك اردنگی ملكوتی
شيطان را از دروازه ی بهشت بيرون انداختند .م
راستش حواس من و حوا دربست
به رقص ساقه های طلايی گندم بود وُ
نفهميديم دعوا بر سر چه
و پروردگار ناگهان چرا
از كوره در رفتند .م
ايشان را هرگز آن چنان
غضبناك نديده بوديم
از شما چه پنهان آن خشم برق آسا
چشم زهر جانانه ای هم از ما گرفت
و پنهانكاری معصومانه ی ما نيز
از همانجا آغاز شد .م
تازه با هم آشنا شده بوديم
من تا چشم های حوا را نديده بودم
نمی دانستم آسمان زيباست
و سر انگشتانم هنوز
بر پوست مرطوبش نلغزيده بود كه بدانم
از كنار هيچ گلی تا ابد
بی اعتنا نخواهم گذشت
هنوز عكس رخش در آيينه ی
هيچ جامی نيفتاده *م
و انحنای كمرگاهش را هيچ شاعری
در نور لرزان شمع ها
به نستعليق نسروده بود .م
باب آشنايی ما را پروردگار
خودشان گشوده بودند
و نام هايمان را نيز با وسواس بسيار
خودشان انتخاب كردند
و كنار تاريخ تولدمان
در بدرقه ی نخستين جلد از كتابشان
مرقوم فرمودند .م
اگر نامگذاری به
ما واگذار شده بود

بی شك ( بيژن و منيژه ) را ترجيح می داديم .م
در آن لحظه اما
تمام فكر و ذكرمان
ترخيص از حضور پروردگار بود

و صدای ضربان قلبمان
كه مثل طبلی در گوشمان می پيچيد
نگذاشت بشنويم
اخرين فرمايشات ملكوتی را
حوا فقط واژه ی ( گندم ) را شنيده بود
و من كلام ( عقوبت ) را .م
در تنهايی بود كه پی برديم
چقدر تنها
و بی كس و كاريم
نه جگر گوشه ای
نه دوستی
نه همدمی
نه خويشاوندی كه كوتاه كند
جمعه های طاقت فرسايمان را .م
همسايگان ما در بهشت
پرندگان خوش خط و خالی بودند
كه زبان آهنگينشان را نمی فهميديم
و حيوانات زبان بسته ای كه جفت جفت
اطرافمان می گشتند و حوا را
با در آوردن ادای خودمان
به خنده می انداختند
ما شاهكاری بوديم سرشته از خاك
كه زيبايی مان فرشتگان بلند پرواز بهشت را
به زانو در اورده بود .م
پروردگار خودشان نيز
با تبسمی ستايشگرانه بر لب
گاهی آن قدر محو تماشای ما می شدند
كه كفر فرشته ها در می آمد
انگار باورشان نمی شد
از آفرينش چند تملق گوی حرفه ای
به ما رسيده باشند
از حق نگذريم فرشتگان هم از زيبايی
بی بهره نبودند، م

زيبايی شان اما
به طرز غم انگيزی خام بود و كودكانه .م
حوای نازنينم از آنها خوشش نمی آمد
می گفت خبر چينند وُ
شب و روزمان را
از لابلای تخته سنگ ها و شاخه ها
زير نظر دارند .م
از دار و ندار بهشت
فقط دو برگ كوچك انجير
نصيب ما شده بود
برگهايی كه هر از گاه گم می شدند
يا حواسمان اگر نبود
باد از كنارمان می ربودشان
بعدها كه سر از دنيای شما در آورديم
در كتاب هايتان خوانديم
يكی از همان فرشتگان خبرچين
خبر بی برگ ديدن ما را
به پروردگار رسانيده بود
حكم اخراجمان را از بهشت نيز
همان فرشته ی عقده ای برايمان آورد
و دور از چشم پروردگار
آنقدر از سرزمين شما بد گفت
كه حوای عزيزم را به گريه انداخت
حتا اجازه نداد حوا
يك قلمه ی كوچك
از اولی گلی كه به او هديه داده بودم
به يادگار بچيند.م
بی خود نبود كه پروردگار آنها را
م( خشك زاهدان صومعه نشين حظاير قدس )م**م
خطاب می فرمودند .م

در دنيای شما رها كه می شديم
حرارت مطبوع هماغوشی
در شب های ستاره و سرما
آتش پرستمان كرد
نام ها به ثبت رسيده ی خود را
فراموش كرديم
و از آن پس
كلمات دلنشين ( عزيزم ) و ( محبوبم )م
ورد زبانمان شد .م
پس از سالها در بدری
عاقبت در اين گوشه ی پرت افتاده
خانه ی كوچك و سر سبزی
با اقساط سی ساله خريديم
كه قطعا به پای بهشت نمی رسد
اما روزهايی كه حوا شادمانه
پنجره ها را باز می كند
شباهت دوری
به دنج ترين گوشه های بهشت
پيدا می كند .م
حالا پروردگار حق دارند
دل پر خونی از ما داشته باشند
ما نيز هر وقت به ياد می آوريم
با آن همه فرشته ی يبس
تنها مانده اند
دلمان برايشان می سوزد
خودشان اينطور خواستند
و اينطور شد .م
حوا می گويد
اگر در بهشت مانده بوديم
كارمان احتمالا
به جاهای باريك می كشيد .م
ما ديگر به ندرت
از آن روزها ياد می كنيم
بهشت بايد بی كرشمه های حوا
و خنده های از ته قلبش
جای كسالت آوری شده باشد ،م

فقط سالروز آشنايی مان را
جشن که می گيريم
حوا از عريانی نخستين ديدارمان
و نگاه رندانه ی من در حضور پروردگار
دلبرانه ياد می کند
گاهی نيز
در ترافيک بعد از ظهر اين خراب شده
راه پس و پيش که ندارد
يا از دست دختران شيطانش
ذله که می شود
فکر سفری فارغبال
به يکی از جزاير بهشتی اقيانوس
ناگهان به سرش می زند
اما هرگز نشنيده ام بگويد
يادش بخير بهشت .م


م* عکس روی تو چو در آيينه ی جام افتاد - حافظ

م **از مرصاد العباد - در بدايت خلقت قالب انسان

_______________________

Yashar Ahad Saremi

_____________


یاشار احد صارمی

________________

شن قیرمیزلاریمدا خوخانوآ

2


م"بیر ماقاما توش اولدوم ، فیکر اوندا فیکره باتدی "م

مخدوم قولو




چولوموز وار گیزلی
گیزلی ایزلری یاواش یاواش دیلیمیزده
گونشی سرخوش نشئه لی اُزان
چالیر سوسنی یلین اسن آتشینده قیپ قیرمیز بارماق لاریله
منه سنی سنه منی منه سنی سنه منی منه سنی سنه .. ه
گیزیمیزده ماوی گوله گوله گیزلی بیزده
سئوگیلیم دیر بو قارا گوزلو ساماوار
استکان منم چای منم نابات منم ؟ م
بویور قوناقلیغیندا اللریمیز باخیش لاریمیز
اُوامیز آلمادیر دوستوم
اُووموز آلما
و بو یورقان آلتیندا بوز قوردوز قودوزوز قاچ اِی
چاپ چاپاوولدا دامار سسی وای اِی
بالینجیمیز آهو ککلیک تیهو
چیریل چیپلاق چین لی چاخماق آیمیز آی اِی
...
یول لارین اوزاق توزاقی قاندیرمادیر بوی بوی.م
یالانچی نین قورو اوتلاغی.
سوی سوزدور آیرلیغین یازاری
دولانچی نین قارا باتلاغی. م
گینه یه باخ یاشام ایچینده یاپیشیر دوداقلاریمیز ، آلله لاشیر شن سویشن بیرله شن قره میز آغیمیز.م
هله یل لرده گیزلی ائیشملار. م
چیراقلار آغاجیندا ایکی یا کریم یاواش تللرده منه سنی سنه منی منه سنی سنه منی منه سنی سنه منی منه سنی سنه منی منه سنی سنه منی منه ....م

____________________



Mansoureh Ashrafi

___________


Manuscript illumination from the Masnavi-yi Ma'navi of Rumi ,1295–96; in the British Museum (MS. OR. 7693, fol. 225 b.).

_______________


منصوره اشرافی

1


عشق
_ برای من _
بار سنگین دلبستگی هاست
به رنج های آدمی.م

مفهوم عظیم
فرا رفتن
از کنار
دردها.م

عشق
_ برای من _
غاری ست
در دل بزرگترین
و ستبر ترین
کوه های رنج.م


می خواهم
در این غار
هم چون انسانهای
دور ،دور
بدوی و گنگ
پناه گیرم.م




2


سرابی ، نه!م
ای دوست.م
که بشارت ماه
میهمان باغ به تاراج رفته مان
و شبنم گل ها ،م
زینت خاک بی گل مان
که نیلوفران را
بر پهنه مرداب
عشق خاک باشد.م

سرابی نیست آنجا
که امید داری.م
حتی،م
اگر در قاموس هاشان
واژه محال فراوانست.م

شکستن آینه ناممکن نیست.م
و ماهی کوچک را
همیشه هوس دریا
و خاکستر آتش زمستان را
همیشه عشق خورشید.م

سرابی ، نه !م
ای دوست
که مگر چشم کور باشد
تا نبیند آبی
آب را... م


___________________

Ziba Karbassi

___________




زیبا کر با سی
_________________________



خُؤنچا



کیف چرمی سیاه------نرم و شانه خواه
سراسیمه هم‌سالها----سراسرِ باریکِ پر پیچ و خم چین و ماچین
روشن و تاریک------فرق پستان ها و فر کمر را پر می‌کرد
مثل موهای پر پشت بلندم-----باخ
در جیب کوچکش کتاب محبت
بالینی مادربزگ، شهریار و مابقی----حک سینه‌ام
تا به وقت آمدن با انگشتانت روی آن ام‌ یجیب بخوانی
روی موهای پر پشت بلندم---باخ
کفشهای هلندیت را پا کنی
سوار باد---پله‌های--موج را یکی دوتا
دریا را تا کنی---کنار برسانی---کنار هم
توی بشقاب بپریم---تنگ هم قاب و ها... م
لبهایت از نوک نارنجی کفترها شاد و سیگار قهوه‌ای چاق کنی از قوطی بلغاری
با هوای موهای پر پشت بلندم---باخ


کیف پول کهنه‌ای هستم با نگین‌های سپید و صورتی
تا صورتی سرخ کنی در آینه جیبی‌ام که جای چشمهاش دراین حاشیه هنوز کم رنگند
می‌لنگند با سکه‌ها و لکه‌های قدیمی
اسکناس خیری که قرار است کنار هم سبزتان کند
تا کنار بزنی---موهای پرپشت بلندش را---باخ


خودکار چوبی فرزی برای هواها ی چسبناک
به‌وقت فروشدن‌های داغ و وحشی آخ آخ
پیپی ظریف---میناکاری اصفهان
هم‌نشین سالیان پر رمز و راز بودا تپل خان
پکی بزن---عقلت شیرین شود
زیر موهای پرپشت بلندم---باخ

چُوهره‌ای تور تونکی‌ام---جیق قیلی معجریم وار---بیردار یول نفس چکماقا
قیزیل گوله باتمیش---گولون هاوسی آرامدا
دیلیوی دولاندیر ایسی ایسی---دار---دامان---یرلره
سن منی باساندا باغریوا---قیز اوردا---هن هن هن
اوزون زورلی ناز ساچلاریله---باخ

چند سی‌دی باحال از صدای کم---ماریا--کریستینا--آنابلا
تا چراغانی‌ات کنند در شبهای نازآلوده من کوسدوم من گتدیم دایوخام من
اوزون زورلی ناز ساچلاریمنان اوزاخ---باخ

جعبه چوبی کنده‌کاری کار اورشلیم با ستاره‌های داوود ریخته در شش جهتش
شانه سرم با پرهای لرزان سپید و سیاه
نسیمی شود---بیابیا می‌ریزد از آن لابلا
لابلای موهای پرپشت بلندم---باخ

صابونی با عطر گلهای سمندر برای شستشو
برت می‌گرداند به آغاز شانزدهمین پاره پیش از آنکه.... بیایی

شمع سرخ کوچکی هم‌سوی و سوسوی شبی خم تا آغوش
عریان بغلتیم با سپیده‌دمش
از موهای پرپشت بلندم---باخ

سنگی سیاه از عمقش آواز گلهای پنچ‌ پر و باران
به صبر نشسته گوش تا گوش
تا شاهد خنده‌های بازیگوش ما به‌ ریش هجران---هاها... م

می‌رسیم به قابی تنگ
سالها آفرودیت دلتنگ از تماشای زیبایی غریبم آن تو دق می‌کرد
از شباهتهای قریب و پنهان شکایت
آویزان گوشه‌ای بالای گوشم---در اتاق خواب سه‌گوش---گوش
اتاق خواب!م
اتاق خواب: من مکان امنی هستم تا عشاق در آن شب را با بوس و کنار به پابوس صبح ببرند
اتاق خواب---سنون پراخ ایسته ک لی قوینوندی جانیم---اُلمادی
نشد نه
من هرگز اتاق‌ خواب نداشته‌ام
آخ
موهای پرپشت بلندم---باخ
شنیدم آفرا از خشم شیشه قابش را شکسته بود

می‌توانی در خطوط تنش بتنی
تن آنجاست
خطی از دست خط نرمم---زیر تنظیف
زیر خش خش شکننده کاغذی نازک
آهسته پرده را بزن
برس به کلمه که جادوست---هم جاست---هم دوست
و تنها دوست اوست
خاک آنجاست
باد و آتش و آب هم اوست
نفس آنجاست
بندبند کفن پوشیده
درهم خیلی خفن می‌تپیم
نافم به نامت می‌برد
فریاد و گوش شب کر
همه حسابها را پای این بیدمشک بنویس---در عصری خمار
با هوای فوبیک کافه م«لامر» م
پریده روی میز رنگ پریده
قل خورده تا سنگفرش---رفته تا عمق
با نیم وجب سرخی چاه را می‌ترساند
سنگین و کر همه حسابها را پای عشق .. ها
برس دربدر به چند کتاب و مجله
جایی نفس گره خورده گُر گرفته پشت شیشه‌ها
جایی دیگر بی گله آمده‌ام اینجا---شعر آمده---چرا نیامده‌اید
اینهم چند نخ از موهای پرپشت بلندم---آخ‌خ‌خ---کندم.م





_________________